در تاریکای این اتاق خلوت و در سکوتِ این شب تار ، درست هنگامی که می خواهم بعد از مدتها صفحه سپید کاغذی را سیاه کنم ، باز هم اولین چیزی که نظرم را به خود جلب کرد صدای تیک تیک ممتد ساعتِ روی دیوار است که هر وقت به آن - و ناخودآگاه گذر زمان و چرخش عقربه ها و زمین و هر آنچه بتوان تصور کرد - می اندیشم ، وحشتی قدیمی و غریب تمام وجودم را در بر میگیرد و استرسی که هر لحظه در گوشم نجوا میکند که چه کرده ام و چه خواهم کرد!!! عقربه ها و زمانی که با سرعتی باور نکردنی و غیر قابل رقابت از من دور میشوند و صدای حرکتشان در همه ی لحظات شب که سکوتِ مطلق ، همه جا را فراگرفته ، همچنان گوشهایم را می آزارند و مرا در گرداب پوچیها به دور خود می چرخانند و منفی ترین انرژیها را در تعداد لحظات زندگیم ضرب می کنند و در من میریزند و به عمیق ترین سیاهچاله ها پرتابم می کنند. آری ثانیه ها و ساعتها همچنان ناقوس مرگ سلولهای خاکستری مغزِ درمانده ام را مینوازند و تنها کاری که میتوانم انجام دهم خیره شدن به سلولهای خاکستری مرده ی دیوار اتاق است و غرق شدن در افکاری ناآرام و نامفهوم ... بهمن ماه 88
نظرات ()" روزهای کودکی ،هر گاه که مادرم از دستم عصبانی می شد و دعوایم می کرد،حس می کردم که دیگر هیچ فریادرس و پشتیبانی در این دنیا برایم نمانده پس با گریه به گوشه ی اتاق و کنار رختخوابها می رفتم و در آنجا کِز می کردم و از آنجایی که این تحصّن هیچ نتیجه ی مثبتی در بر نداشت، در نهایت سعی می کردم با تمام انرژیهای از دست رفته ی خود نفَسم را در سینه حبس کنم و با این تلاش کودکانه خود و یک دنیا را از وجود خود خلاص کنم اما این دل که راضی نمی شد ... دوباره به نفس نفس زدن می افتادم و به خود می گفتم که هنوز برای این کار کوچکم ... "
هوای رفتن
چه ساده می روند
و در سایه ی سیاه مرگ رنگ می بازند
لبهای بسته و صورت سردی
که تا دیروز حرفهای ساده ی بودن را فریاد می کردند
و تنها یادگاری که گذارده اند
تکه سنگی ست با همان حرفهای تکراری ِ رفتن
و قطره های اشکی که صیقل می دهد
روح سنگی ِ مرگ را
در امتداد ضجّه های بی پناه و فریادهای بی صدا
و چه آسان به خواب می روند
سنگهای ساکت و سردی
که تا دیروز ناگفته ها را بر پیکر شکسته ی خود حک می کردند
و اکنون در نهایت سکوت فریاد می کنند :
"حرفی از خود به یادگار بگذار و بگذر ..."
نفس در سینه هاشان حبس می شود
و آتش زندگی در میان انگشتان سرد مرگ خاموش می گردد
و بر زمین می افتد خاطره ای
که یادگار روزهای گرم زندگی بود
و باز هم حرفها در دلم می خشکد
و شعر دیگری ناتمام می ماند
تا گذر خاطره ای دیگر
و باز هم به خواب می رود
اندیشه ی وهمناک و بی پروای مرگ
در میان تلاش و هیاهوی عقربه ها
عقربه هایی که ...
حرکت را همچنان برایم توجیه پذیر می کنند !
یکشنبه 18/09/86
بدون ویرایش تقدیم به آنهایی که دوشتشان داشتم، آنهایی که رفتند ... و خاطراتشان همچنان در دلم زنده است!
نظرات ()نمي دانم تا به كِي همچنان در جستجوي پاره هايي گمشده از خاطراتي دور، اين ذهن ِ خسته، تك تكِ سلولهاي فرسوده اش را مي كاود و نگاههاي بُق كرده به ديوار همچنان دورترين سلول ِ ناديده ي آن را مي پايد.
نمي دانم از كجا بايد شروع كنم؟ شايد براي نوشتن آن همه خاطرات كه با سرعت نور از جلوي چشمانم رد مي شوند احتياج به ساعتها و دقيقه هاي زيادي باشد و يك ذهن آسوده و بي دغدغه تا بتواند جزئي از آن همه اتفاقات تلخ و شيرين و آن روزهاي بياد ماندني را روي كاغذ پياده كند كه هم از توان اين ذهن خسته و پرسه گردِ من خارج است و هم شايد طعم خوش آن لحظات و آن احساسات كودكانه و ناب از بين برود.
راستش خودم هم نمي دانم ! شايد بايستي تمام آن دنيا و آن لحظات تلخ و شيرين را تنها براي خود و در زير خروارها خاك در سلولهاي نيمه عمر و زوار در رفته ي مغزم باقي بگذارم. اما نمي دانم چرا احساس كردم بايد از آنها چيزي بنويسم. گوشه اي از تصاوير، لحظات و حتي انسانهايي كه ديگر نيستند و در خاطره هايم جا دارند و شايد هم فراموش شده اند. انگار كه بُغضي ست كه تهِ گلويم مانده و نمي گذارد فرياد بكشم.
تمام اين كلمات تنها منتظر جرقه اي براي گر گرفتن است و آتش زدن ذهني مملو از خاكستر. و شايد رفتن عزيزي ديگر، كوچكترين بهانه ايست براي يادآوري آن روزها و جاري شدن سِيلي از خاطرات خوب و بد.
از او شروع مي كنم. از نامي كه برايم تجلي رنج و غم و البته قداست و مهرباني و گرمي ست. نامي كه برايم يادآور روزهاي رويايي ِ كودكي ست و تنها نامي كه در بياد ماندني ترين ِ آن لحظات هم حضور دارد و گوشه اي از آن را مال خود كرده است.
" بي بي"
با اسم زيبايش به دنيايي پرتاب مي شوم كه شايد رويايي ترين لحظاتِ زندگيم را در خود جاي داده است و لحظه به لحظه ي آنها دوباره خود را از اعماق ِ مردابِ ذهنم به بالا مي كشند و در آن جان مي گيرند. بي آنكه بخواهم و بتوانم آنها را روي كاغذ سپيدم بياورم بي اختيار قلم در دستم مي خشكد و تنها مي توانم به نقطه اي تاريك از سلولهاي مُرده ي ديوار خيره شوم تا پاره اي از بهترين لحظاتِ نه چندان دور، اما شايد فراموش شده ي زندگيم را باز هم پيش روي خود ببينم. آري! چندين بار سعي كرده ام از او چيزي بنويسم اما هر بار بيش از پيش در مردابِ خاطرات و در گوشه اي دور افتاده و فراموش شده از زندگي فرو مي رفتم و گرد و غبار زمان از آن خاطرات زدوده مي شد و هر بار تصاوير جديد و سنگيني ِ همه ي آن لحظات در سرم سنگين تر مي شد. تهِ خودكار را مي جويدم و بي آنكه بخواهم از نوشتن مي ماندم.
با اسم زيبايش يك شهر و يك خانه ي رويايي كه ديگر برايم دور و غريبند دوباره معني مي يابند و مردماني كه دوستشان داشتم و اكنون ديگر ديدارشان برايم سخت است. خانه اي كه با او قطعه اي از بهشت بود و با پاي گذاشتن به آن انگار كه ديگر در اين دنيا نبودم و زمان و مكان برايم واژه هايي كاملا" غريب بود. بودن در آن خانه برايم تداعي ِ معناي زندگي بود و البته زندگي در آنجا رنگ و بو و طعم ديگري هم داشت.
چگونه مي توان آن فرشته را از ياد برد. آن صورت رنج كشيده ي لاغر با گونه هاي فرو رفته، موهاي سپيد بافته شده، آن دستان نحيف و لاغر با پوست به استخوان رسيده و رگهاي ور آمده بر روي آن، انگشتر طلا و عقيق قرمز رنگ آن كه روي انگشتهاي استخواني خودنمايي مي كرد. لباسها و روسري هاي مشكي كه تنها در هنگام نماز با چارقد سفيد پوشيده مي شد.
چگونه مي توان لحظات نابِ با او بودن در آن خانه ي گرم و آن حضور گرم را از ياد برد. آن خانه را با تمامِ آن آدمها و وسايل و انرژيهاي آن. هنوز هم مي توانم وسط اتاق بالا بايستم و انرژي و گرما و بوي خاص ِ آن را از ميان لحظات و خاطرات غبار گرفته و فراموش شده ي كودكيم حس كنم. هنوز هم مي توانم فرو رفتن پاهايم را در موكت پوسيده ي اتاق حس كنم. سيگارهاي زر و شيراز و موتور گازي دايي كه ديگر خاك گرفته، رختخوابهاي روي هم چيده شده، كمد هاي استخواني رنگ و خرت و پرتهايي كه داخل كمدها و زير آنها بود. پرده هاي از آفتاب پوسيده و پاره شده ي پنجره ها كه با ميخ و سوزن سنجاق به ديوار نگهداشته شده بودند و آنجا را همچنان بكر حفظ كرده بود. اولين بار نشستن بر لبه ي يك پنجره را در همان اتاق تجربه كردم. ديوارهاي خاك گرفته با رنگ مات و خسته ي آن كه ردّ قلم مو بر روي آنها مانده بود.
دستم را روي ديوار مي كشم. تمام برآمدگيها و فرو رفتگيهاي حاصل از اثرات قلم مو را بر روي آن مي توانم حس كنم. بوي خاك و بوي خاطرات مرده را مي توان حس كرد. خودم را روي رختخوابها پرت مي كنم و بر روي آنها دراز مي كشم. داغي آنها را مي توانم حس مي كنم .مهتابي بالاي رختخوابها را كاملا" خاك گرفته و كوتاهي سقف اتاق هنوز هم نظرم را جلب مي كند.
مي توانم پرده ها را كنار بزنم و ساختمان خانه ي روبرويي را با آن ديوار بالاي خانه كه طرحهاي اسليمي مُشبك و زيبايي دارد ببينم. كوچه را با همان بچه هايي كه پا برهنه در آن بازي مي كردند ببينم.
چگونه مي توان خاطرات خوش ِ تعطيلات عيد را در آن خانه فراموش كرد. لباسها و كفشهاي نو را كه قبل از رفتن به آنجا هر شب كنارشان مي خوابيدم و از بوي دلنشينشان لذت مي بردم. پولهايي را كه از چند ماه قبل جمع مي كردم و هر شب آنها را مي شمردم و برايشان برنامه مي ريختم. نقشه هاي زيادي را كه براي اذيت كردن دختر خاله ها در سر مي پروراندم و آنها را روي كاغذ مي نوشتم تا با آرش و پويا اجرايشان كنيم. قلابهاي ماهيگيري كه براي گرفتن ماهيهاي زبان بسته لحظه شماري مي كردند. پيك هاي شادي كه خالي مي رفتند و خالي هم بر مي گشتند.
چگونه مي توان شبِ آخر با او بودن را فراموش كرد. گريه هاي بابا هنگامي كه در گوشش اذان مي خواند و او مانند يك كودك به خواب مي رفت. شايد خوابي ابدي... كپسول اكسيژني كه برايش نفس مي كشيد و قل قل مي كرد به ياد آن روزهايي كه در گوشه اي از خانه اش براي خود قليان مي كشيد. اما او ديگر در ميان ما نبود...
آن شب را كه تا صبح در كنارش بيدار مانديم و از خاطراتي كه با او داشتيم مي گفتيم. خاله در حالي كه خنده تلخي بر لب داشت دستان بي جانش را گرفته بود و برايش حرف مي زد ... اما او ديگر به خوابِ خوش رفته بود و ديگر به هيچ چيز نمي انديشيد...
از خاطرات با او و آن خانه اگر بخواهم بگويم شايد به اندازه ي يك "كليدر" بتوان نوشت. از بازيها ، دعواها ، اذيت كردن و تعقيب دختر خاله ها، تمرينهاي ماهيگيري (گرفتن دمپايي ها با نخ و سوزن از پنجره اتاق بالا)، يه قل دو قل ، يخ خوردنها ، قصه هاي عجيب و غريب جن و ... ، دزديدن پرتقالها از باغ خاله ، خريدها و گشت و گذارها ، غذا خوردنها ، عروسي ها و عزاها ، عشقها و دردها و هزاران خاطره كه شايد بهتر است همه ي آنها را در دل نگهدارم. پس ديگر ادامه نمي دهم و يا بهتر است بگويم نمي توانم ...
تنها مي توان گفت كه آن روزها زندگي برايمان تنها تفريح و شادي و عشق و حال بود و به قول "فرهاد" ، " آن روزها، وقتي كه من بچه بودم غم بود اما ... كم بود! " .
افسوس كه ديگر از آن خنده هاي لاقيد كودكانه چيزي جز اثراتي نامحسوس بر گوشه ي لبهايي خشك از قصه هاي نگفته و چند قطره اشك از چشمان ِ بق كرده و خيس نمانده است. و افسوس كه ديگر از آن خانه چيزي جز همين خاطرات نمانده است. خانه اي كه ديگر از آن ِ ما نيست و ديگر برايم يك خاطره ي شيرين و شايد هم تلخ است ...
بگذريم. راستي "بي بي"! امشب، شب تولد من است و من باز هم غمگينم اين شب و شبها را! باز هم دلم گرفته و افسوس كه باران نمي بارد. باران نمي بارد و مرغ عشقهايم هم چند روز پيش مُردند و ديگر نمي توانم شب تولدم را كنارشان در زير درخت انار باغچه مان سحر كنم.
آري! باز هم دلگيرم ...
آبان ماه ۸۶
نظرات ()تنها ...
باز هم تنهاي تنها
گمشده در ظلمات بيكران تن
با خود از هيچ زمزمه مي كنم
خاموش ...
باز هم ملول و خسته و خاموش
با لبهاي بسته ي بيقرار
ناگفته هاي هميشه را در خود فرياد مي كنم
دلتنگ ...
باز هم آرام و دلتنگ
از بلنداي پيله ي سنگ اندود
به دورترين سياهچاله هاي عدم پرواز مي كنم
باز هم ...
از بسته ترين دريچه هاي خيال
به دنبال آنچه ندانم چيست و چه بايد باشد
باز هم گمشده خويش را جستجو مي كنم
تیرماه ۸۶
نظرات ()همچنان پيش خواهم رفت ...
در دل بيراهه اي به ناكجاي سرنوشت
تا هر كجاي نقطه ي آرام و فراموشي
خطهاي پاره پاره ي سپيد
از پيش ِ چشمانم مي دوند
خط بلندي به بيكران ِ روياهاي سرد
و من در انتظار رسيدن
پاره پاره هاي ذهن فرتوت را
در گذار از كوره راه ِ زندگي خواهم پيمود ...
بهار 86
نظرات ()احساس مي كنم ديگر اين اتاق آنقدر برايم سرد و ملال آور است كه حتي اگر با تمام انرژيهاي دنياي كوچكم به آن وارد شوم ،در همان آستانه ي درگاه همه از وجودم تخليه مي گردند و هر آنچه كه اين پيكر پوشالي را پا بر جا نگهداشته از هم مي گُسَلد. انگار تمام وجودم ترَك بر مي دارد و هر تكّه اي از آن به گوشه اي مي افتد.
ديگر اين خلوت پاك هم به تبَع ِ تمام چيزهايي كه رنگ و بويي از تكرار گرفته اند ،برايم شكل و حرف تازه اي ندارد. نگاههايم همان نگاههاي پيشين ، مردمكها به گونه اي عبث به دنبال تصويري تازه و نقطه اي جديد روي ديوارها مي گردند. صداها همان صداهاي تكراري است و در آخر سكوت و سايه هاي غمگين. به روي ديوار سهراب هنوز دست به سينه ايستاده و با نگاهي به زمين ،شايد به گره خوردن احساس و گياه مي انديشد. فروغ ، خنده ي تلخي به لب دارد و سيگاري در ميان انگشتان دست. كوچه ي مهتاب زده ي مشيري همچنان بي عابر است و بورخس روي صندليش نشسته و از ميان چشمهاي بسته به دنيا مي نگرد.
خسته از هيچ فعاليت بدني روي تخت مي افتم و چشمانم را مي بندم. صداي نفسهاي آرامِ خود را مي شنوم. نفسهايي كه خيال ايستادن ندارند و همچنان مي آيند و مي روند تا تمام تكرارها را برايم توجيه كنند. در امتداد اين دور باطل ،گرفتار پرسه گرديهاي شبانه ي ذهن ِ پريش ِ خود مي شوم و در دنياي توهّمات و در ميان افكار بريده بريده و تصويرهاي خود خواسته از گذشته و آينده دست و پا مي زنم. شايد بتوانم دنياي خود را در ميان اين موهومات پيدا كنم و آرامش و لذّت سرابگونه ي خود را تنها در ميان آنان جستجو كنم.
مي خواهم چيزي بنويسم. حرفها و كلماتي را كه بر روي اين ذهن خسته سنگيني مي كنند و با اين تلاش مذبوحانه شايد بتوانم خود را از شرّشان خلاص كنم. چيزهايي كه همچون وزنه هاي سنگيني به پاهايم بسته شده و حركت را برايم سخت و بي دليل مي گرداند. هر آنچه كه بايد بيان گردد را درون ذهن ِ سرگردان خود مرور مي كنم. چراغ را خاموش مي كنم. در تاريكي راحت تر مي توانم چشمانم را باز كنم. قلم به همراه دستم روي كاغذ مي لغزد و سياهه ي طويل ذهنم را بر روي آن مي نگارد. صداي خِرخِر قلم را روي كاغذ مي شنوم در حالي كه خود در ميان توهّمات و افكار پريشان ِ اين ذهن بي ثبات و پرسه گرد غوطه ورم. حرفها در تاريكي و سايه ي سياه دستم گُم مي شوند و خود نمي دانم قلم بر پيشاني اين كاغذ سفيد چه مي نويسد. كاغذ را كمي بالا مي آورم تا در ميان شعاعهاي ضعيف نور كه از شيشه به داخل مي آيند بتوانم حاصل اين خودكاويها و دغدغه هاي شبانه را ببينم.
نمي دانم هنوز در دل روياها و افكار خود سير مي كنم يا در واقعيت به سر مي برم. چشمانم را چند بار باز و بسته مي كنم در حالي كه نور چراغ آزارم مي دهد. با هر بار نگاه بر كاغذ بيشتر مطمئن مي شوم كه هيچ نقطه ي سياهي بر اين كاغذ سفيد نيست. كمي مي ترسم. نمي دانم همه ي آن تصاوير را در روياهايم ديده ام و يا شايد خود نيز توهّمي بيش نيستم. ديگر نمي خواهم به چيزي فكر كنم و يا حتي چيزي را به ياد آرم. كاش مي توانستم همه ي اين افكار پريشان را از ذهن خود دور بريزم و شيريني ِ لحظه اي آرام را تجربه كنم. چراغ را خاموش مي كنم. خسته بر روي تخت مي افتم در حالي كه صداي نفسهاي بي امان ِ خود را مي شنوم. چشمانم را مي بندم به اين اميد كه بتوانم به خواب بروم ...
ارديبهشت ماه 86
نظرات ()بعد از اينكه چند ساعتي با خانواده در بياباني در بيرون شهر، نحسي سيزده را به در كرديم به خانه برگشتيم و من تصميم گرفتم طبق روال چند سال گذشته حوالي غروب به بوستان مورد علاقه ام بروم و كمي با خود خلوت كنم. اكنون دوباره وارد جايي شده ام كه چند سالي است گره هاي هر ساله زندگيم را در آنجا بر تن سبزه هاي تازه روييده بر پيكر تازه جان گرفته ي زمين مي زنم. خودم هم نمي دانم چرا اين كار را مي كنم. جالب است كه اين گره ها را به دست خود مي زنيم و از زمين و زمان و طبيعت و ماوراء براي باز شدن اين گره ها مدد مي خواهيم. در حالي كه گره مي زنيم آرزو مي كنيم كه اين گره برايمان باز شود.
آسمان كمي تاريك شده و باران درست همانطور كه دوست دارم، با طمانينه خاصي مي بارد و آرامش جادويي خود را به فضا و وجود من تزريق مي كند. (گويا در دورانهاي كهن روز سيزدهم سال نو، روز ويژه طلب باران بهاري براي كشتزارهاي نو دميده بوده است كه البته امسال بارش باران از چند روز پيش، خود محقق شده است). كم كم از هياهوي مردم كاسته شده و آنها ديگر به فكر بستن بار و بنديل خود هستند. چترم را مي بندم و آرام آرام در مسير دوّار پارك قدم مي زنم.
چند دختر و پسر جوان مشغول بازي وسطي هستند. با ديدن آنها به يكباره خاطراتي از سالهاي دور در ذهنم تداعي شد. روزهاي خوش كودكي در ميان پسرخاله ها و دخترخاله ها ... دخترك زيبارويي كه در وسط ايستاده، همچنان با حركات موزون و رقص ماتريكسي و زيباي خود جمع را به وجد آورده و در ميان جيغها و تشويقهاي ساير دختران به اين طرف و آن طرف مي دود و پسران سرخوش كه ديگر دوست ندارند او را از بازي خارج كنند و شيريني شهوت آلود اين بازي را از دست دهند، توپ را طوري رها مي كنند كه رقص دلنشين اندام دخترك و خنده هاي شيرين او لطمه اي نبيند.
سراسر پارك مملو است از بقاياي خوشگذراني هاي مردم در اين روز كه به نام طبيعت هم نامگذاري شده و البته وداع خوبي با طبيعت است. خانواده اي در زير سرپناهي كه به كمك چهار عدد چوب بلند كه در چمن ها فرو كرده بودند و چادر ماشين كه روي آن كشيده بودند، مشغول خوردن آخرين آجيل هاي بجا مانده از شب عيد و ديد و بازديدهاي دوستان و آشنايان هستند و با آهنگ شيش و هشتي كه از ظبط ماشين پخش مي شود حركاتي به بالا تنه ي خود مي دهند و از با هم بودن خود لذت مي برند.
در زير نور چراغهاي پارك همه جا برق مي زند و طراوت و زيبايي خاصي را به فضا بخشيده است. همچنان ادامه مي دهم. در حالي كه راه مي روم خودم هم نمي دانم به چه چيزهايي دارم فكر مي كنم. وقتي قدم مي زنم درست نمي توانم فكرم را متمركز كنم و فقط چيزهايي را كه مي بينم تجزيه و تحليل مي كنم كه البته اين خود راه خوبي براي فرار از توهمات و تخيلات بيجا و مسخره است.
در گوشه اي دو مرد در پناه چتر خود كه آن را روي سرشان گذاشته اند و به مدد كمي سيگاري و از اين جور مخدرها در حال سير در افلاك ناديده و ملكوت خود هستند و از هيچ چيز و هيچ جا خبر ندارند و فارغ از سيزده، زمان و مكان را به در كرده اند. سبزه هاي بيچاره كه تا چند روز پيش روي سفره هاي رنگارنگ و پر بار و بركت هفت سين خانه ها خودنمايي مي كرد، الان هر كدام در گوشه اي از پارك افتاده اند و مردم از رويشان رد مي شوند و احساس نرمي خوبي را زير پاي خود حس مي كنند. (البته گمان مي كنم در قديم رسم بر اين بوده است كه در روز سيزده، سبزه هاي تازه دميده نوروزي را به آب روان جويبارها مي سپردند و الان شايد كمي اين رسم تغيير كرده و امروزي تر شده است ). آشغالهاي زر ورقي پفك و كرانچي و چيپس و ... هم جلوه زيبايي در كنار سبزه هاي له شده و پا خورده به پارك داده است. مردم هم خسته از جشنهاي هسته اي و نوروز و سيزده به در ،طبيعت را با يادگاريهاي زيادي كه بر آن جا گذاشته اند ترك مي كنند و به خانه هاي خود كه از خطر ويراني در روز سيزده رهايي يافته اند بر مي گردند.
پسري كه با كاپشن خلباني سوار موتورش است طبق معمول هر روزش از بعد از ظهر در پارك گشت مي زند. ديگر چهره اش برايم آشناست. اين جوانمرد، ساقي پارك است كه با لطف خود جوانان غيور اين خطّه را مورد عنايت قرار مي دهد و در حالي كه پليس نيز از وجود مباركش بي اطلاع نيست همچنان به امور خيريه خود مشغول است.
شب شده است و تقريبا" يك ساعتي است كه من در پارك مي چرخم. هنوز پاهايم اين تن خسته را به دنبال خود مي كشند و نمي دانم اين دور باطل تا كي ادامه خواهد يافت. پاهايم هم ديگر خسته شده اند اما چون حوصله فكر كردن و منطق بافتن و ... را ندارم مجبورم راه بروم. جوّ پارك تا حدي عوض شده است و حالتي رمانتيك به خود گرفته است. تنها چند زوج جوان در پارك مانده اند كه در زير بارش باران در كنار هم قدم مي زنند و خاطرات تعطيلات خود را مرور مي كنند و البته حساب و كتاب خرجها و ...
با خود فکر می کنم بعد از این تعطیلات امشب وقت آن رسيده كه مردم ديگر اين صورتكهاي به ظاهر شاد را دوباره دور بريزند و ماسك هاي خوش بيني و لودگي را از چهره ها بردارند و خود را براي مواجهه با واقعيات در آوردگاهي به نام زندگي آماده كنند تا فردا در بازي واقعي زندگي بازنده نباشند. از فردا باز هم بايد گرگ شد تا خورده نشد. پس باز روز از نو و روزي از نو ...
سكوتي آرامش بخش اطرافم را در بر گرفته و اكنون ديگر مي توانم با خيال راحت گوشه اي بنشينم و ذهنم را آزاد كنم. قطره هاي باران به صورتم مي نشينند و زشتيها را از روي آن پاك مي كنند. چشمانم را مي بندم و خود را از درون مي بينم. روي چمن هاي نم خورده دراز مي كشم و مي گذارم قطره هاي باران در تمامي وجودم فرو روند و مرا پاك كنند.
فروردين ۸۶
نظرات ()اين روزها
اينگونه ام ، ببين:
دستم ،چه كند پيش مي رود ، انگار :
هر شعر باكره اي را سروده ام
....
پايم چه خسته مي كشدم ، گويي
كت بسته از خَم هر راه رفته ام
تا زير هر كجا
حتي شنوده ام
هر بار شيون تير خلاص را
....
اي دوست
اين روزها
با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر-
وقت خيانت است
....
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي
....
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه خود را-
گم كرده است
....
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد :
-يك جنگجو كه نجنگيد
اما ...، شكست خورد
"نصرت رحماني"
نظرات ()به نور زرد رنگ و كم سوي شمع عادت كرده ام. فضا را برآيم رنگ و بويي ديگر مي بخشد. شب از نيمه گذشته است و تنها نقطه روشن خانه ،همين اتاق دوازده متري است كه اكثر شبها تا دير وقت روشن است. روي تخت نشسته ام. روبرويم سايه بلندي روي ديوار قد علم كرده. تكه سياهي كه از زير پاهايم برآمده و در پايين ِ ديوار شكسته شده و بعد روي سطح آن قد كشيده است. ترشّحاتي چركين از اندوهي لِرد بسته بر پيكر بيمار من كه از كف پاهايم بر چهره ناپاك زمين تراوش مي شود. اين همزاد سياه ،همنشين ِ شبهاي تنهايي من است. مثل كودكي كه به تازگي بازي با نور را ياد گرفته ،دست و پاهايم را تكان مي دهم و سعي مي كنم اين تكه سياه را از خود دور كنم.
بيرون انگار باد مي آيد. شعله شمع هر دم به سمتي مي رود و تمام سايه ها را با خود جابجا مي كند. در اين نور تمام چيزها سايه پيدا كرده اند. همه دو تا هستند. تمام اشياء چهره سياهشان را از نور دزديده اند و فقط قسمت كوچكي از سياهي شان از گوشه دور از نور بيرون زده است. هر شب اين سايه سياه روبروي من است و مانند نكير و منكر به جانم مي افتد. تمام حركات مرا زير نظر دارد و تمام افكارم را مي خواند. مي خواهم روي تخت دراز بكشم ،اما قبل از من سياهي خود را روي تخت مي اندازد و آنجا را پُر مي كند.
سرم درد مي كند. كسي انگار با پُتك به پشت سرم مي كوبد. انگار مايعي در آن به گردش درآمده و درد را با خود به همه جاي آن مي كشاند. چيزي را زير خودم احساس نمي كنم. شايد در خلاء افتاده ام و در آن دست و پا مي زنم. اندوه زودرس به سراغم آمده و اضطرابهايم پيشاپيش آغاز شده اند. آنها مترصد كمترين مجال ِ ممكن اند تا تمام وجودم را در بر گيرند.
چه مرگم است. خودم هم نمي توانم درد خود را بفهمم. هيچ بهانه اي براي غمگين بودن ندارم ،اما چيزي مثل زالو به تنم چسبيده و دست از سرم بر نمي دارد. دستانم مي لرزند و آرام نمي شوند. اين ناخوشي مبهم از كجا سرچشمه گرفته. نمي دانم تاوان كدام كار نكرده را پس مي دهم.
به گونه اي جنون آسا تمام سردي ِ خود را به چيزهايي كه در اتاق هستند ،به در و ديوار و هر آنچه كه در اتاق مي بينم تسرّي داده ام. غصه هايم را نشخوار مي كنم ،اما نمي توانم آنها را بيرون بريزم. چيزي مانند جنيني كه سعي مي كند خود را از درون رحِم بيرون بياورد به كاسه سرم لگد مي زند. جنيني كه مادرش ذهن ِروسپي ِ هر جا افتاده ايست كه در هر زمان ،با هر اتفاق و تصوير دهشتناكي همخوابگي دارد. كودك ناقص الخلقه اي كه هيچ شباهتي به هيچ چيزي ندارد. كاش مي دانستم چيست تا به نام بخوانمش.
بايد از سايه و هر آنچه كه آن را توجيه مي كند بگريزم. شمع را خاموش مي كنم و در رختخواب دراز مي كشم. براي آنكه دچار روياها و كابوسهاي بيداري خود نگردم ،صداها را دنبال مي كنم.
هر لحظه از جايي از خانه صدايي به گوش مي رسد. مثل هر شب انگار كسي در خانه به اين طرف و آن طرف مي رود و به چيزهايي دست مي كشد. از پشت بام صداهايي مي آيد. باد است كه همچون دزدي سياهپوش خود را از كانال كولر به داخل آورده و سرماي اتاق را دو چندان كرده است. تنها گوشهايم كار مي كنند و تمام بدنم از حركت باز ايستاده است.
بايد به چيزي فكر كنم. به امروز ... ديروز و شايد فردا. جريان سيال ذهن مرا با خود خواهد برد. به فكرهايم جهت مي دهم تا شايد در خواب هم آنها را ببينم. چشمانم را مي بندم و در سياهي فرو مي روم ...
بهمن ۸۵
نظرات ()وقتي شوكران ِ فقر را
جرعه
جرعه
نوشيدي و نمُردي
آنزمان به تو خواهم گفت : انسان ، مَرد !
طبق معمول هر روز ، با كمك زن كولي و چوب دستي بلندي كه در دست داشت سر جاي هميشگي يعني چسبيده به سايبان ايستگاه اتوبوس ِچهارراه ، روي مقوايش نشست. احساس درد مي كرد و نفس نفس ميزد. زن چند تا سكه و دو سه تا اسكناس پنجاه توماني و صد توماني روي مقوايش انداخت و رفت. يك سالي بود كه به گدايي افتاده بود. البته كارهايي كه در طي اين چند سال انجام داده بود هم كم از گدايي نداشت، ولي با توجه به اينكه روز به روز درد كمرش بيشتر ميشد ديگر از انجام آن كارها ناتوان بود. از پارسال كه براي آخرين بار به دكتر رفته بود و دكتر به او گفته بود كه بايد عمل كند و در بيمارستان بخوابد ترجيح ميداد با دردش بسوزد و بسازد و ديگر به فكر طبيب و معالجه هم نباشد.
دي ماه تمام شده بود و هنوز سرما خوردگي اش از اول پاييز خوب نشده بود. سرفه هاي خشكي مي كرد كه نشان از ماندن بيماري در تنش بود. يك دستش را به حالت دعا بالا گرفته بود و دهانش نيمه باز بود و انگار كه ناله مي كرد. لبهايش تكان مي خوردند ولي صدايي به گوش نمي رسيد. دندانهايش كاملا" زرد و لبهاي نازكش چروكيده و بي رنگ بود. با نگاه ملتمسانه اي به صورت مردم نگاه ميكرد و با زبان بي زباني احساس ترحّم و دلسوزي را در آنان زنده مي كرد. باد سردي مي وزيد و گوشهايش كاملا" سرخ شده بودند. كلاه كاموايي سياهي بر سر داشت كه لبه آن را تا بالاي گوشهايش ورز داده بود و قسمتي از موهاي سپيد سرش را پوشانده بود. چين و چروكهاي روي پيشاني اش كاملا" به چشم مي آمد و در ابتداي ابروها دو فرورفتگي ديده مي شد.
زن كولي كمي آن طرف تر بساط خود را پهن كرد. جوراب و لباس زير زنانه مي فروخت. موها و چشمان سياهي داشت و بيني پهني كه روي صورت گرد و درشتش خودنمايي مي كرد. دامن سياه چين داري بر تن داشت و چادري كه دو طرف آنرا در پايين سينه ها و بالاي شكم گره زده بود. مشتري زيادي نداشت و بيشتر حواسش به پيرمرد جمع بود. در گوشه اي از حياط خانه شان در نا كجا آبادِ بيرون ِشهر به او جا داده بودند و برايش اتاقكي ساخته بودند. خانه اش يك اتاق سه در سه بدون پنجره بود كه ديوارهايش را از داخل با گل و خشت پوشانده بودند و دربِ آن ، پلاستيك بلندي بود كه از روي سقف به پايين كشيده شده بود و با چند آجر سفالي از بالا و پايين نگه داشته مي شد. در عوض كرايه جا و پول خورد و خوراك نيمي از درآمد روزانه اش را بر مي داشتند. البته غذايش هم از يك كاسه برنج و كمي هم ماست و نان بيات شده تجملي تر نبود. زنك اغلب اوقات ته مانده غذايشان را به او ميداد و كلي منّت سرش مي گذاشت كه از غذاي بچه هايش مي زند و به او مي دهد. از وقتي كه زن مجبورش كرده بود كه نقش يك پيرمردِ لال را بازي كند و از بس كه حرف نزده بود، انگار صحبت كردن را از ياد برده بود و ديگر نمي توانست جواب غُرولُند هايش را بدهد. شايد هم برايش عادي شده بود و ديگر حوصله سر و كله زدن با آن عفريته را نداشت و گوشش بدهكار حرفهاي او نبود.
شب كه به خانه برگشته بودند اتاقش كاملا" سرد بود و با سرماي بيرون اختلاف چنداني نداشت. زمستان بود و سرما از كنار پلاستيك خود را به داخل اتاق مي رساند و با سكوت غمبار اتاق در هم تنيده مي شد و فضاي بي روح آنرا بيش از پيش تلخ و ملال آور كرده بود. ديوارها كاملا" سرد شده بودند و نمي توانست به آنها تكيه دهد. همچون سنگي ترك خورده بر مزار سكوت ِ جاودان ِ فريادهايي خاموش در گوشه اي از اتاق نشسته بود و پتو را تماما" روي خود كشيده بود. از شدت سرما به خود مي لرزيد و هذيان مي گفت. تنها منبع گرمايي اتاقش همان لامپي بود كه از سقف اتاق با يك سيم و سرپيچ آويزان بود و البته در مقايسه با سرماي اتاق ديگر يك منبع گرمايي به حساب نمي آمد. در تاريكي فضاي زير پتو خودش را جمع كرده بود ، در حالي كه تمام استخوانهايش درد مي كرد و درد كمرش هم در اين شرايط بيش از پيش آزارش مي داد. چند دقيقه اي بي تحرك زير پتو آرام گرفت تا كمي بدنش گرم شود. شدت سرما كمتر شده بود و بهتر مي توانست فكرش را متمركز كند. دوباره همان افكار كهنه و هميشگي به سراغش مي آمدند و آزارش مي دادند. افكاري كه اگر چه ديگر تازگي چنداني برايش نداشتند اما مانند غُدد چركيني كه هر از گاهي دهان باز مي كنند بر ذهن ِ بيمارش هجوم مي آوردند و او را بيش از پبش در مرداب اندوهبار خاطر خود فرو مي بردند. ديگر هيچ كس و كاري نداشت و حتي چيزي كه به آن دل ببندد. خود را سرزنش مي كرد و به حال خود اشك مي ريخت.
درست يادش نمي آمد چند وقت پيش بود كه دخترش او را از خانه اش بيرون انداخته بود. يك سال ... دو سال .... هر چه سعي مي كرد نمي توانست حواسش را جمع كند و درست به خاطر بياورد. خيلي چيزها را از ياد برده بود و ديگر ذهن پير و فرتوتش توانايي كند و كاو و حلاجي مسائل را نداشت. مشاعرش را تا حدي از دست داده بود و زمان درستِ خيلي از اتفاقات گذشته را بياد نمي آورد.
در آن زمان در قبرستان كنار امامزاده كار مي كرد و بر سر قبرهاي مردگان حاضر مي شد و برايشان به اصطلاح فاتحه و قرآن مي خواند. بازماندگان هم براي مغفرت عزيز از دست رفته خود نمي گذاشتند دست خالي از آنجا برود. شبهاي جمعه درآمد خوبي داشت و تا دير وقت مشغول بود. چند نفر هم به او اطمينان كرده بودند و پول خوبي از آنها گرفته بود تا براي امواتشان نماز بخواند. براي آنكه به دخترش كمكي كرده باشد و خود را سربار خانه اش احساس نكند ، همه پولها را به شوهرش داده بود. دختر را زماني كه نوجوان بود از سر ناچاري به عقد مرد درآورده بود. ديگر خرج خودش را هم به زور مي توانست در بياورد ،چه رسد به حال دختر كه هر چه سنّش بيشتر مي شد خرجش هم بالاتر مي رفت. دختر شوهرش را دوست نداشت و از اول ازدواج با هم دعوا و مرافعه داشتند. شوهرش يك وانت داشت و با آن بار جابجا مي كرد. ديگر شبها هم اكثرا" به خانه نمي رفت و معلوم نبود تا صبح را در كجا سر مي كند. دختر از پدر هم دل خوشي نداشت و به او اجازه داده بود فقط شبها را در خانه شان بخوابد.
بعد از آنكه دختر او را از خانه اش بيرون انداخته بود ، مدتي را در پاركها مي خوابيد و روزها در سر چهارراهها شيشه ماشينها را تميز مي كرد و بخور و نميري در مي آورد تا اينكه سر چهارراه يك ماشين به او زده بود و فرار كرده بود. در حاليكه بيهوش در كنار جوب افتاده بود و مردم با اشتياق فراوان و البته با ترحّم و اندك دلسوزي اين منظره زيبا را تماشا مي كردند ، زن كولي به دادش رسيده بود. اكنون هم با اينكه براي او كار مي كرد و اكثر درآمدش را به او مي داد و نامهربانيهاي زيادي از او و اطرافيانش ديده بود، ولي باز هم خود را مديون او مي دانست و هيچ ياريگري را غير از او براي خود متصور نبود.
كمرش درد مي كرد و ديگر نمي توانست بنشيند. بالش را روي زمين انداخت و در حالي كه در خود جمع شده بود روي زمين دراز كشيد. بالش كاملا" سرد شده بود و نمي توانست سرش را روي آن بگذارد. ناچار كمي از پتو را روي آن كشيد و خود را جمع تر كرد تا پتو تمام بدنش را بپوشاند. با جابجا شدنش دوباره سردش شده بود و به خود مي لرزيد. سرما در پوست و استخوانش رسوخ كرده بود و احساس مي كرد تمام بدنش دارد از هم مي پاشد. در حالي كه بخود مي لرزيد ، خود را در قبال زندگيش و آينده نه چندان روشن فرزندش سرزنش مي كرد. نمي دانست بعد از مردنش چه بلايي سر جسدش خواهند آورد. آن را در رودخانه مي اندازند، در همان حوالي خانه چالش مي كنند يا اينكه او را در قبرستان به خاك مي سپرند و هر شب جمعه برايش فاتحه مي فرستند؟ نمي دانست داد ِ اين بي عدالتي را از كه بخواهد و حقش را از كه باز پس گيرد ؟ ديگر نمي توانست اين سكوت پايان ناپذير و دردآور را تحمل كند. مي خواست فرياد بزند ، فريادي كه همه گوشها را به ستوه آرد و خواب همه خفتگان ِ آسوده دل را آشفته و آشفته تر كند و تاوان سكوتِ غمبارش را از آنان بگيرد. فريادي كه سالهاست به گوش كسي نرسيده و باز هم بايد در قلبي كه مدفن هزاران فرياد ِ خاموش است ،در سكوت جاودان هزاران سخن نگفته و آرزوهاي بر باد رفته آرام مي گرفت. ديگر تنها چشمانش قادر بودند فرياد بكشند و عصاره همه آنها قطره اشكي بود كه در ميان چين و چروكهاي اين صورت ماتمزده خشك و بي روح گم مي شد.
بدنش بي حس شده بود و فكر مي كرد كمي بالاتر از سطح زمين قرار گرفته و از سرماي كف زمين چيزي حس نمي كرد. تصاويري سريع و نامفهوم از گذشته به خاطرش مي رسيد و محو مي شد. به خود آمده بود و ترسيده بود كه در حال احتضار است و قرار است بميرد. با تمام قدرتش سعي مي كرد دست و پايش را تكان دهد و به خود نشان دهد كه هنوز نمرده است. عرق سردي بر پيشانيش نشسته بود و با خود حرف مي زد و نجوا مي كرد. چهره هايي غريب و ناآشنا در نظرش نقش مي بستند و ناپديد مي گشتند. خيلي از صورتها را نمي شناخت و اين بيشتر عذابش مي داد. ترس سراسر وجودش را در بر گرفته بود. نفس نفس مي زد و ته دلش خالي شده بود. پتو را كنار زد و چند نفس عميق كشيد. نور چراغ چشمانش را آزار مي داد و نمي توانست آنها را باز نگه دارد. دوباره زير پتو رفت و دراز كشيد. انگار كه برق ، چشمانش را زده بود و چراغي در ديدگان ِ بسته اش روشن و خاموش مي شد. هنوز آرام نشده بود و دستها و كف پاهايش كاملا" يخ بود. خستگي شديدي را در تمام بدنش حس مي كرد و كنترلش را بر اعضا و جوارحش از دست داده بود. ديگر مي دانست اين اتاق سه در سه ، مدفن آرزوهاي بيگناه و آخرين ايستگاه بي هدف و بي پناه زندگيش خواهد بود. نفسهايش را همچون دانه هاي تسبيح مي شمرد و رد مي كرد. چشمانش سنگين شده بود و لحظه به لحظه در دل روياهايش فرو مي رفت ...
بهمن 85
نظرات ()پشت شيشه برف مي بارد
پشت شيشه برف مي بارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه مي كارد (1)
.................
از وقتي كه پشت شيشه پنجره ها را پلاستيك كشيده بودند تا سرما به داخل خانه نفوذ نكند و يا گرما از درز پنجره ها و شيشه هاي لق شده آنها به بيرون نرود ، ديگر نمي توانست منظره حياط را ببيند.آن شب هم تا وقتي كه دوستش برايش پيام نفرستاده بود ، نمي دانست كه دارد برف مي بارد.
دو سه روزي بود كه هوا بسيار سرد شده بود و آسمان گرفته بود و هر چه زور مي زد نمي باريد.اما اكنون بغض آسمان تركيده بود و به جاي باران ، برف مي باريد. شايد آخرين باري كه در پاييز برف باريده بود سه يا چهار سال قبل بود.با عجله رفت و در را باز كرد و بارش دانه هاي برف را در زير نور تير چراغ برق به تماشا نشست.طاقت نياورد و با عجله لباسها را بر تن كرد و به بيرون شتافت.
برف با اقتدار عجيبي بر زمين مي باريد.بر روي درختان تكيده و خاموش،بر روي برگهاي زرد و نارنجي افتاده در پاي درختان،برف مي باريد بر زمين يخ بسته خيابان.مي باريد و همه جا را سفيد مي كرد.همه در حال فرار به درون قفسهاي گرم و نرم خود بودند.زني با عجله در حال جمع كردن رختهاي خيس و يخ زده از روي ريسمان ايوان خانه اش بود.يك زوج جوان در پناه چتر خود در حال دويدن به سمت تاكسي بودند. مرد بقال شيشه هاي نوشابه و ديگر خرت و پرتها را به داخل مغازه مي برد در حالي كه به مشتري خود نق ميزد كه چرا با كفشهاي گلي خود به داخل مغازه آمده.همه مي دويدند تا سرپناهي براي خود پيدا كنند.چند دقيقه بعد كسي در خيابان مشاهده نمي شد.
همه در خانه هاي گرم خود و از پشت پنجره هاي بخار گرفته،به بارش برف كه ديگر اكنون برايشان زيبا و شاعرانه شده بود مي نگريستند و او تنها در سطح خيابان راه مي رفت.مقصد معيني نداشت و نمي دانست به كجا خواهد رفت.برخلاف جهت بارش برف در حركت بود و دانه هاي برف بر روي شيشه عينكش فرود مي آمدند.از طرفي بخار بازدمش هم بر آنها مي نشست و ديدش را مشكل مي كرد.مجبور بود هر چند ثانيه با انگشتانش آنها را پاك كند.به ناچار عينكش را از روي چشمها درآورد و در جيب كاپشن گذاشت.
هر از چند گاهي به آسمان خيره ميشد و هجوم برف را بر چشمان خود نظاره مي كرد.بارش برف در كنار تابش نور زرد رنگ چراغ تيرهاي برق آنها را بسيار زيباتر جلوه ميداد.سطح زمين تقريبا" سفيد پوش شده بود و او همچنان در بيراهه خود قدم مي نهاد.بعد از اينكه مدتي را در خيابانها و كوچه ها پرسه ميزد،مقصدش را مشخص كرد و به طرف مسيري كه برايش آشنا بود حركت كرد.وقتي اتومبيلي از كنارش رد مي شد ،در ادامه نور چراغهاي خودرو مي توانست وسعت بيشتري از بارش برف را در جلوي خود ببيند و هر چه بيشتر در افسون زيبايي غمبارش فرو مي رفت.در حين راه رفتن افكاري به شكلي گنگ و پاره پاره و نامنظم به ذهنش مي آمدند و محو مي شدند. حافظه اش بكار افتاده بود و خيلي از تصويرهايي كه در گذر زمان گرد و غبار فراموشي بر آنها نشسته بود دوباره در ذهنش جان مي گرفتند.
راه بود و راه – اين هرجاييِ افتاده – اين همزادِ پايِ آدمِ خاكي
برف بود و برف – اين آشفته پيغام – اين پيغامِ سردِ پيري و پاكي
و سكوتِ ساكتِ آرام
كه غم آور بود و بي فرجام (2)
..................
كودكي خود را به ياد آورد كه وقتي شبي برف مي باريد،از ته دل آرزو مي كرد آسمان تا صبح ببارد و سپيدي همه جا را فرا گيرد به اين اميد كه تمام مدارس تعطيل شوند.صبح وقتي از خواب بيدار ميشد با اضطراب پشت پنجره مي رفت تا ببيند چقدر برف باريده و راديوي پدر را روشن مي كرد و منتظر مي ماند تا خبري از تعطيلي مدارس بشنود.با تعطيلي مدرسه ،لباسهاي زمستاني و كاپشن قرمز و سرمه اي رنگ خود را مي پوشيد و بند كفشهاي كيكرز را محكم مي كرد و به عنوان اولين فرد از خانواده كه قرار است برفهاي حياط را پارو كنند در آنجا حاضر بود.
پدر و برادر بزرگ حياط را پارو مي كردند و سهم او فقط يك خاك انداز پيزوري بود كه با آن خرده برفهايي را كه در حياط به جا مانده بود در باغچه مي انداخت.همسايه ها نيز همه كمك مي كردند . پارو كردن از پشت بام شروع ميشد و بزرگترها برفهاي پشت بام را در حياط مي انداختند تا برف در آسفالت پشت بام رسوخ نكند و سقف خانه نم نكشد.او اجازه رفتن به پشت بام را نداشت و ديدن آن پوشش سفيد بر روي پشت بام خانه و ديگر خانه هاي كوچه براي او يك آرزو شده بود. پدر برايش از پشت بام قنديلهاي بسته شده بر نورگير را مي آورد كه از قنديلهاي زير ديوار نرده ها خيلي بلندتر بودند.
بعد از پارو كردن برفها ،نوبت مي رسيد به درست كردن آدم برفي.به كمك برادرش در وسط باغچه و با برفهاي كُپه شده در باغچه سعي مي كردند يك آدم برفي بزرگ درست كنند كه حداقل تا چند روزي دوام بياورد. با دكمه و هويج و برگهاي هميشه سبز و ميوه گرد و نارنجي رنگ شمشادهاي باغچه به آدم برفي اش جان ميداد. بچه هاي همسايه دنبالش آمده بودند و قرار بود با آنها برود تا در كوچه برف بازي كند.دوباره گروهكها و باند بازيها شروع ميشد و شايد آن لحظات بهترين موقع براي انتقام گرفتن از بچه هايي بود كه با آنها خرده حسابهايي داشت و اين يك جنگ واقعي بود .بعد از برف بازي خسته به خانه مي آمد در حالي كه از بس دويده بود گونه هايش رنگ لبو شده بود و دستكشهايش هم تماما" خيس بودند و آب بيني اش تا روي لبها آويزان بود.
در عين حال كه يادآوري آن روزهاي كودكي، يادآوري روزهاي خوش زندگيش بود ولي ديگر دوست نداشت به آن روزها برگردد و حتي ياد آنها او را مي آزرد.ولي اين ذهن بيمار دست بردار نبود و هر لحظه به نقطه اي از گذشته اش سَرَك مي كشيد.
به نزديكيهاي خانه شان رسيده بود و از دور مي توانست چراغ سفيد حياط را ببيند.ماشين اسقاط همسايه بغلي كه دير زماني بود در خيابان به تماشاي فصول نشسته و تا چند وقت ديگر احتمالا" بايد فسيل آن را از خيابان جمع مي كردند ، با برفي كه رويش نشسته بود خيلي زيبا به نظر مي رسيد و ديگر هيچ فرقي با يك ماشين نو نداشت. راهش را كج كرد و بطرف پارك نزديكِ خانه شان حركت كرد.چند سالي بود كه هر از گاهي كه دلش مي گرفت به آنجا مي رفت و يك كاغذ و قلم هم با خودش مي برد و براي خود مطلبي مي نوشت يا چيزي نقاشي مي كرد.
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجامم چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي (3)
.......................
چند دقيقه اي بود كه در پارك راه مي رفت و تنها چيزي كه نظرش را به خود جلب كرده بود ،صداي قژقژ دلنشين فرو رفتن كفشهايش در دانه هاي درهم تنيده برف بود.برگشت و به ردّ پاهايش در پشت سر نگاهي انداخت ، به آن مُهرهاي زده شده بر دوشيزگان پاك و سپيد.تا چند دقيقه ديگر برف آنها را خواهد پوشاند و ديگر اثري از آنها نخواهد بود و هيچ كس نخواهد فهميد آن عابر در كجا ناپديد شد. او تنها ميهمان اين بوستان بخواب رفته در اين شب برفيست.به تنه درخت كاجي كه در گوشه پارك همچنان استوار ايستاده بود تكيه زد.كاغذ و قلمش را از جيب كاپشن بيرون آورد و شروع كرد به نوشتن.در حاليكه چند سطري نوشته بود دوباره غرق روياهايش شده و به نقطه اي در ناكجاي ذهن خود خيره مانده بود.هميشه وقت نوشتن روياها به سراغ آدم مي آيند و انسان را به دنياي وهم انگيز خود هدايت مي كنند.در دل افكار و توهمات خود غرق شده بود و نگاهش را به دورترين نقطه آسمان دوخته بود.
دانه هاي ريز برف بر روي كاغذ فرود مي آمدند و آرام آرام در دل آن فرو مي رفتند.چيزي زير لب زمزمه مي كرد ، انگار كه شكايت زمين را به آسمان مي كرد.فريادي در گلويش گير كرده بود و بغض ، راه آن را بسته بود.كبريت را از جيب شلوارش بيرون آورد و سيگارش را روشن كرد.با طُمانينه خاصي سيگار مي كشيد و پكهاي بلندي به آن ميزد و حجم دودي را كه از دهانش خارج مي شد و دانه هاي برف را پس مي زد تماشا مي كرد.سردش شده بود اما اين سرما برايش جذاب بود .انجماد آدمها و اشياء بيشتر برايش مطلوب بود.شايد چون تنها در اين شرايط بود كه احساس مي كرد او هم از جنس ديگران است و كرختي و سستي و عدم تحركش غير عادي نيست.
برف همچنان مي باريد بر سياهه غمبار ذهن مردي كه به خود مي لرزيد و سرما رسوخ مي كرد در جان خودكاري كه در دستِ او به روي كاغذ مي لغزيد. دستانش از سرما سرخ شده بود و انگشتانش به سختي حركت مي كرد. تنها صدايي كه شنيده مي شد آواز عابري بود كه آن دورترها غمنامه خود را مي خواند و فرياد مي زد ، در حالي كه هر لحظه صدايش ضعيفتر و دورتر مي شد .بر روي برفها در زير درخت دراز كشيد ، انگار كه بر سپيدي زمين حسادت مي كرد. با انگشتانش دانه هاي برف را نوازش مي كرد و بر روي برفها براي خود شكلهاي عجيبي مي كشيد.
شدت باد بيشتر شده بود و لحظه به لحظه هوا سردتر مي شد.دانه هاي برف ريزتر شده بودند و بطور مورب و با نظم خاصي بر زمين مي باريدند.با وجودي كه سرما در تنش رخنه كرده بود اما كمتر سردي هوا را حس مي كرد و غرق در تصاويري گنگ و مبهم از گذشته هاي دور و نزديكش بود.پاهايش سِر شده بودند و قدرت بلند شدن از جايش را نداشت.چشمانش سنگين شده بودند و مي خواست بخوابد.خيال مي كرد در كنار شومينه دراز كشيده و پتو را روي خود انداخته است و دارد روي پايان آخرين داستانش كار مي كند.چشمانش را بست و كاپشنش را روي سر كشيد و آرام آرام به خواب رفت.
آذر 85
......................................................................................
پانوشت :
(1) پاره اي از شعر "اندوه تنهايي" از مجموعه "ديوار" (فروغ فرخزاد)
(2) پاره اي از شعر "برف" از مجموعه "آخر شاهنانه" (مهدي اخوان ثالث)
(3) پاره اي از شعر "اندوه تنهايي" از مجموعه "ديوار" (فروغ فرخزاد)
نظرات ()
در اين شب باراني و با شكوه بيقرارم . و چه غمگينم اين شب و شبها . شبهاي ديگران و روزهاي من . شبهايي كه در زير آسمان بي ستاره بيهوده مي گردم . شبهايي كه نمي دانم براي كه حرف مي زنم ، اعتراف مي كنم ، مي گريم و به خواب مي روم . و چه زيباست نم نم باران در آسمان شب ، آسمان بغض آلود پاييز در روشنايي شب.
درون قفس سرد اتاقم ، دلتنگ نشسته ام و از پشت پنجره به قطره هاي باران در زير نور چراغ نگاه مي كنم . و فرهاد همچنان مي خواند . و من مي بارم بر سلولهاي ذهن فرسودم و مرور مي كنم تلخي روزهاي شيرينم و زماني كه چه زود مي گذرد...
اي كاش مي توانستم هر شب باراني پاييز ، فارغ البال كنار درخت انار باغچه مان تا صبح بنشينم و براي خود حرف بزنم . با قطره هاي باران بخوانم ، با سمفوني باد و برگ درختان زمزمه كنم ، با برگهاي چنار بريزم ، با لالايي جيرجيركها بخوابم و باز با بوسه باران بيدار شوم .
امشب شب تولد من است و من دلم عجيب گرفته ! آرام زير سايبان مي نشينم تا مرغ عشقها بيدار نشوند . اما انگار چشمهايشان باز است و سر جاي خود تكان مي خورند . سردشان است . من هم كمي مي لرزم . نمي دانم از سرماي هواست يا اضطرابي كه وجودم را در بر گرفته . به تولدم فكر مي كنم ، به گذشته و اكنون . انگار كه در لحظه مرگم و در حال احتضار، زندگي خود را از كودكي تا به حال مرور مي كنم . ثانيه ها و ساعتها در نظرم رنگ باخته اند و زمان برايم از جنس ديگري شده . آري در دنياي وهم انگيز خاطرات زمان از جنس ديگريست . افكار فراواني به شكل پاره پاره و گنگ هر لحظه در ذهنم پديدار مي شوند و محو مي گردند . بي قرارم و در دلم آشوبست .
زير باران مي نشينم و فكرهايم را مي شويم . باران بوي خاك را بيدار كرده است . ديگر صداي فرياد سگها هم نيست تا آرامش اين شب و نواي باران را بر هم زند . تا سپيده صبح بيدار مي نشينم و زندگي خواهم كرد . براي خود آينده مي سازم ، عشق مي آفرينم ، پير مي شوم و خواهم مرد . زمين تر مي شود و پاك ، و من هم همينطور ....
بامداد دهم آبان ۸۵
نظرات ()
خشكي لبانش را حس كردم . لبهايي كه انگار براي صحبت كردن آفريده نشده بودند . انگار كه هيچ خوني در آنها جريان نداشت . دو تكه گوشت مرده كه هيچ رنگ و بويي از وجود حيات در آنها حس نمي شد . لبهايي خسته از بازگويي هر آنچه كه مي تواند بيان گردد .حتي بوسه ي گرمي هم نمي توانست به آنها حياتي دوباره بخشد و گرمي يك دقيقه شيرين را به آنها هديه دهد . همچو دو لنگه درب سنگين بر درگاه خانه اي متروك كه تنها مي تواند منزلگاه ارواح سرگردان باشد . لبهايي قفل زده شده بر دهاني لبريز از كلمات و سخنان ناگفته . كلماتي كه بازگوي واقعياتي تلخ از درك دنيايي غريبند و شايد بهتر است در اعماق يك ذهن پير و فرسوده باقي بمانند . واقعياتي كه همچون كابوسهايي ترسناك هر لحظه از جلوي چشمانش رد مي شوند و مانند خوره به جانش مي افتند و با بيان آنها ويروس مرگزاي اين بيماري واگيردار به جان كساني ديگر مي افتد .
وقتي كه خود را بر آن لبها حس كردم مي لرزيدم . اما اين لرزش از من نبود بلكه از انگشتاني بود كه مرا به خود مي فشردند و شايد از تنهايي دقايقي بعد مي ترسيدند . آن لبها گويي كه مرا مي شناسند و با من آشنايند. با هر بوسه بر آنها انگار كه در جهنم فرو رفتم و احساس كردم تمام تنم در آتش مي سوزد . آتشي كه هر لحظه بيشتر در تنم گر مي گرفت و پيشروي مي كرد و مرا به پايان عمر خود نزديك . زهرابي در تنم فرو مي ريخت كه انگار از چشمه مرگ جاري ميشد و در من رسوخ مي كرد و گويي كه از شيره جان خودم است . و بازدمي كه هواي مرگ را در فضا منتشر مي كرد . افكار بريده بريده اي را مي بينم كه به ذهنش ميرسد ، گويي كه در وجود او حلول كرده بودم . تصاويري مبهم و سياه ساخته ي ذهني مغشوش . اما او با وجود من آرامتر شده بود و شايد كه من تسكين دهنده تمام دردهاي او بودم ، در عين حال كه خودم مي سوختم و مرگ تدريجي خود را به چشم مي ديدم . عصاره اي از تمام آن دردها در جانم ريخته ميشد و تمام تنم داشت در آتش مي سوخت و خاكسترم بر زمین . چند لحظه بعد خود را بر زمين يافتم در حالي كه لباني را مي ديدم كه در عطش بوسه اي دوباره بر فتيله سيگاري سوخته بودند .
مرداد ۸۵
نظرات ()روبروي دانشكده فني . فضاي سبز كوچكي كه دور تا دور آن رزهاي قرمز و هفت رنگ كاشته شده و چند كاج و يك درخت سنجد . درخت سبز و افتاده اي كه در فصل بهار و تابستان در اين فضا خودنمايي مي كند و سايه ي آرامش بخش و جادويي آن مأمن آدمهاي زيادي است . شايد از ترم دوم بود كه با خصوصيات غريب اين درخت آشنا شدم . در حالي كه زير سايه ي لذت بخش اين درخت لم مي دادم و دراز مي كشيدم احساس مي كردم آرامش پربارش را تا منتهاي وجودم تزريق مي كند . آرامشي سحرآميز و شايد يك كرختي غير طبيعي و ميل به فراموشي اتفاقات روزانه و جدايي از زندگي پر دغدغه و ملال آور روزمره . از اون همه سر و صدا و همهمه هيچ صدايي به گوشم نمي رسيد و اصلا" متوجه حركات و رفت و آمدها نبودم . و اين البته آغازي براي غرق شدن در توهمات فريبنده درباره ي خودم و ديگران بود . در حالي كه كاملا" از محيط اطراف جدا شده بودم وارد دنيايی شده بودم كه زمانش با دقيقه و ساعتهاي ما همخواني نداشت و خود زماني بود براي ابطال و فراموشي زمان .
اين درخت با من آشناست و من روزهاي زيادي را در كنارش سر كردم . هر وقت اينجا مي آمدم ، آنقدر غرق افكار و خيالات مي شدم كه گذر زمان را حس نمي كردم و اصلا" انگار از يادم مي رفت كه براي چه به دانشگاه آمده ام . و چه بسا روزهايي كه كلاس نداشتم و با بچه ها كنار درخت قرار مي گذاشتيم و تا بعد از ظهر زير سايه ي اين درخت دراز مي كشيديم و از همه چيز و همه كس و همه جا حرف مي زديم و تنها چيزي كه برايمان مهم نبود گذر زمان بود . زماني كه با گذشتش ، لحظه به لحظه از ما آدمهاي ديگري ساخت . آدمهايي كه انگار هر لحظه در پي انكار لحظه هاي پيشين خود هستند .
و اكنون بعد از گذشت يكسال و جدايي از اين محيط دوباره زير سايه ي اين درخت نشسته ام در حالي كه به تنه ي زمخت و پير آن تكيه داده ام . و اكنون همه ي آن توهمات و تفكرات در من فروكش كرده و همه ي آنها را از ياد برده ام . ديگر حتي از اثر جادويي درخت سنجد هم خبري نيست .
ته مانده اي از همه ي آن خاطرات مغشوش تلخ و شيرين به يادم مي آيد . ته مانده اي از همه ي آن صحبتها ، بحثها و جدلها ، بازيها ، عشقها و دردها و ... . و من مات و مبهوت در حالي كه چشمهايم لبريز از باقيمانده ي خاطره هاي آن روزهاست ، تماشاگر اين تصاوير ِ فراموش شده ام .
نظرات ()
مي روند در امتداد جاده بي مقصد
عابران ِ غريب ، همچو اشباح سرگردان
مي روند در ادامه برهوت سرنوشت خويش
رهروان حلقه تكرار ابديّت
چشمها نه به دنبال مقصد كه به رد پاي ديگريست
كسي سر بلند نمي كند
كسي نمي ايستد ، كنار نمي كشد
ناگزير ادامه مي دهند تا عقب نمانند
جدا شده ام از خيل اين نابلدان
مي روم در كوره راهي ، بيراهه اي شايد
كدامين دره در انتظار من است ...
اردیبهشت ۸۵
نظرات ()اين شعر رو تقديم می کنم به زنده ياد "فرهاد" خواننده ی مورد علاقه ام و همچنين "اردلان سرفراز" برای سرودن ترانه ی زيبای "مسخ" كه يك اثر جاودان رو به جا گذاشتن كه الهام بخش من برای نوشتن اين شعر بود
"آينه"
صورت آينه در من چروكيده شد
چهره اش بر غبار نقش بست
شكسته بر سكوت خويش
دست و پايش مي لرزد
.........
با من حرف مي زند
و من انعكاس صدايش را
در ظلمات پرهياهوي اتاق مي بينم
كابوس چهره ها از درونش پيداست
.........
خسته از نقابهاي توخالي
مي گريزد از نگاه پرفريب ِ اين مردم ِ تا انتها تهي
اين بازيگران ِ چهره به دست
بَزك بر چهره ي دروغينشان مي كشند
.........
كجاست سنگ صبوري كه بشكند مرا
در جشن بالماسكه ي هزار چهره گان
رها شوم از نگاهِ اينان كه
در مرداب ِ نقاب پوچ ِخويش مدفونند
۵ فروردين ۱۳۸۵
نظرات ()فرازهايي از كتاب "گرينگوي پير" نوشته ي كارلوس فوئنتس و ترجمه ي شاهكار ِ عبدالله كوثري
اميدوارم بتونم به زودي "پوست انداختن" رو شروع كنم .
در مورد كتاب توضيح خاصي لازم نيست بدم . مطمئنم هر كس يه بار بخوندش ، به يه بار خوندنش اكتفا نمي كنه . حرفاي زيادي براي گفتن داره .
· آنگاه صحرا به او گفت كه مرگ چيزي نيست مگر ابطال قوانين طبيعت : زندگي قاعده ي بازي است، نه استثناي آن ، و حتي بيابان ِ به ظاهر مرده ، هستي زنده ي كوچكي در خود نهفته دارد كه سرچشمه و مايه ي دوام قوانين هستي انسان است و از آنها تقليد مي كند .
· تنديسهاي پيچ و تاب خورده و تشنه ي درختان در تلاش اندوختن ِ آب ، انگار به باقيمانده ي اين صحراي محتضر مي گفتند اميدي هست : به رغم ِ آنچه مي نمايند هنوز نمرده اند .
· وقتي بميرم مي خواهم رها باشم از تحقير ، نفرت ، گناه يا سوء ظن . مي خواهم اختياردار خود باشم ، عقايد خود را داشته باشم بي آنكه زهد فروشي كنم يا فريسي مسلك باشم . ( فريسي : فرقه اي از يهوديان معتقد به رعايت ِ دقيق ِ آيين هاي مذهبي دين يهود )
· زن جهاني ديد خشك ، زشت ، اما با زيبايي دراماتيك ، زمخت ، بي بهره از سخاوت ، بيگانه با ميوه اي آماده ي چيدن . سرزميني را ديد كه ميوه هاي اندكش ميبايست از زهداني مرده زاده شوند ، چون كودكي كه دست و پا مي زند و زنده مي ماند تا از زهدان مادر ِ مرده اش زاده شود.
· من حاصل الواطي ِ يك مردم ، فرزند تصادف و بدبختي . هيچ كس از مادرم حمايت نكرد . نه شوهري داشت و نه كسي كه ازش دفاع كند . من به دنيا آمدم تا حمايتش كنم .
· اسم من مترادف بود با خونسردي و بي عاطفگي . شاگرد شيطان بودم اما حتي شيطان را هم به استادي قبول نداشتم . تا چه رسد به خدا ، كه كاري باهاش كرده بودم كه صد رحمت به كفر گويي ، لعنت به هر چيزي كه ساخته و پرداخته بود .
· ده فرمان جديد ابداع كرده ام : "هيچ صورت را مپرست مگر آنكه بر سكه ي ديارت نقش زده اند، مكُش كه مرگ دشمن را مي رهاند از هراس هماره ي كين جويي ِ تو ، دزدي از ابلهي است كه كاري است آشكاره ، در خدعه و نيرنگ سود بس بيشتر است ، والدينت را حرمت دار باشد كه وصيت نامه ي ايشان بر مكنت تو بيفزايد .
· واقعيت اين است ، يك خبرنگار ِ افشاگر به يك كله گنده ي دزد احتياج دارد ، همانطور كه خدا به شيطان احتياج دارد و گل به كود ، اگر دني نباشد عالي را با چه چيز مقايسه كنيم .
· مي دانيد ، خودم را يك جوري فرشته ي انتقام مي دانستم . من شاگرد كج خلق و هتاك شيطان بودم ، چون سعي مي كردم درست به اندازه ي كساني كه تحقيرشان مي كردم مقدس مٲب جلوه كنم .
· بايد باور كنيد شكست مردي را كه فكر مي كرد اختياردار سرنوشت خودش است ، و حتي باور داشت كه مي تواند با مقاله هايي سرشار از تهمت و تمسخر سرنوشت آدمهاي ديگر را تعيين كند ، من كه با خيال راحت ادعا مي كردم دوست حقيقتم نه دوست افلاطون . آخ كه چه احمقي بودم اما براي همين به من پول مي دادند ، براي اينكه احمق باشم ، دلقك باشم ، مواجب بگير ارباب و صاحب اختيارم روي اين خاك باشم.
· پسر ِ خودم دو بار مُرد ، يك بار با افراط در مشروب و بار ديگر با خودكشي ، بعد از اينكه كتابهاي من را خواند و به ام گفت پيرمرد تو براي مرگِ من نسخه نوشته اي . آخ پيرمردِ نازنين.
· آدمي مبتلا به مرضي دردناك يا چندش آور ، آدمي كه بار ِ سنگيني است به دوش آدمهايي كه بهشان علاقه دارد ، آدمي كه جنون تهديدش مي كند ، آدمي بي هيچ مال و منال ، بي هيچ شغلي يا اميدي ، آدمي كه خودش را بي آبرو كرده ، دايم الخمري كه هيچ چيز چاره اش نمي كند ! چرا ما از يك سرباز شجاع يا يك مامور آتش نشاني قدرداني مي كنيم و از آدمي كه به جا و به موقع خودكشي كرده نه ؟
· مردي كه پسر ِ بزرگم بود تصميم گرفت در دنياي هراس آوري بميرد كه من برايش نوشته بودم . و مردي كه پسر ِ كوچكترم بود تصميم گرفت بميرد تا به من ثابت كند كه اين شجاعت را دارد كه به خاطر ِ شجاعت بميرد .
· تضادِ درونيش مهي شده بود پيش ِ چشمانش
· بعدها ( نه بعدها در زندگيش ، چرا كه زندگي او آونگان بود ، بيرون از زمان بود ، مثل قطره ي آبي بر يكتا برگِ برجا مانده ي زمستاني كه تنها پرسشي كه پيش مي آرد اين است كه كدام يك زودتر فرو مي افتد: قطره يا برگ ؟ ) مي گفت تنها كاري را كه مي توانست بكند كرده بود . چون آن بخت خوش را نداشتم كه حسابگرانه يا به شكلي طبيعي كشته شوم يا حتي جوري شرافتمندانه به دست آدم ناشناسي در ميدان جنگ .
· تو خيال مرا به خودم ترجيح مي دهي ؟ حالا شبيه مردي شده اي كه يك وقت مي شناختم . او هم خيال مرا به خودم ترجيح مي داد ، خوش داشت با زنان ديگر برود تا من همان زن ِ خيالي اش باقي بمانم . شايد سرنوشت من اين است كه در خيال ِ مردها زندگي كنم .
· در نهايت ، همواره مرگ يا بي خبريست ، همواره آن آرامش ِ گنگِ مرگ وار ِ عدم و ناهوشياري
· زير لب زمزمه كرد كه آنجا آمده بود تا كشته شود چون خودش عُرضه ي خودكشي نداشت . همان لحظه اي كه در خوارس از مرز گذشته بود حس كرده بود آزاد شده انگار كه پا به دنياي ديگري گذاشته بود .
· هر يك از ما مرزي پنهان درون خودمان داريم و گذشتن از اين مرز دشوارترين كار است ، چون هر يك اميدواريم كه آنجا خودمان را تنها ببينيم ، اما درمي يابيم كه آنجا بيش از هر وقتِ ديگر با ديگران همراهيم.
· قسم مي خورم اگر قضا و قدر كاري ميكرد كه دم مرگِ پدرم بالاي سرش باشم ، چشمم را هم به طرفش بر نمي گرداندم ، حتي اگر براي چشمهام التماس ميكرد تا چراغ راه ِ مرگش باشد . قسم مي خورم كه چشمم را براي تماشاي گنديدن ِ او نگه مي داشتم ، از خاك در مي آوردمش ، با خودم مي بردمش و روزها و شبها كنارش مي ماندم تا به چشم خود ببينم كه گوشتش مي گندد ، موهاش رشد مي كند و بعد از رشد مي ماند ، ناخن هاش ذره ذره جلو مي خزند و سكوت عالم را خراش مي دهند و بعد آنها هم از رشد مي مانند ، پلكهاش مي ريزند و نگاه مرگ آشكار مي شود و وسوسه ام ميكند كه بهش خيره شوم ، استخوانهاش درمي آيد ، سفيدِ سفيد ، تو مي داني كه اين مرگ واقعي ، عرياني مطلق استخوانها چقدر طول مي كشد ؟ چقدر طول مي كشد تا جوهر ِ خالص ِ ابديت ِ ما به روي خاك آشكار شود و ...
· آرويو دست بر قلبش نهاده بود و گفته بود : "و مرزي كه اينجاست چي ؟" گرينگوي پير مي گفت : مرزي هست كه ما فقط شبانه دل ِ گذشتن از آن را داريم . مرز ِ تفاوتهاي خودمان با ديگران ، مرز ِ نبردهامان با خودمان .
· انگاه آن ذهن ِ پرسه گرد كه مُهري بر تخيّل – اگر نه نبوغ ِ- او بود از گرينگوي پير پرسيد : مي دانستي كه اين زن تو را مي افريده درست همانطور كه تو او را مي آفريدي ؟ مي دانستي كه ما همه موضوع ِ تخيل ِ ديگري هستيم ؟
نظرات ()
زندگي ، هنر به صورت زدن ِ نقابهاي دروغين است
نظرات ()"مثل پروانه اي در مشت / چه آسون ميشه ما رو كُشت"
كارم شده هر چند ساعت يا روز جاي يك نفر باشم.يه روز به جاي حاتميان ، يه روز به جاي شريفي و ....
خودمو يادم نمياد . ديگه نمي شناسمش . شدم تلفيقي از شخصيتهاي مختلف كه البته مجبور بودم درداشونو تحمل كنم و اخلاقاي عجيب و غريبشونو . مثل اون روان پزشكي كه براي درمان مريضها بايد درد اونها به اين منتقل ميشد و تيكاي اونا رو مي گرفت . اصلاً نمي دونم درد خودم چيه و چه مرگمه ؟! خونه كه ميرم بايد بيفتم توي تختخوابي كه مسبب توهمات و ذهن گرديامه .... حالا بايد به چه چيزی فكر كنم؟
به اون دختر جوون كه براي درآوردن پول عمل مامانش خودفروشي مي كنه؟
به بچه اي كه توي بقالي به باباش اصرار ميكنه يه چيپس براش بخره و باباهه پول نداره و بهش ميگه اگه از اينا بخوري مريض ميشي ؟
به جانباز شيميايي كه با زن و پنج تا بچه اش توي موتور خونه ي يك خونه توي گه ترين جاي شهر زندگي ميكنه ؟
و ....
بعد از يكي دو ساعت از جام بلند ميشم در حالي كه مُخم تعطيل شده . براي اينكه ديگه فكر و خيالات عجيب غريب به سرم نزنه بايد يه داستان كوتاه ، يه نمايشنامه يا يه نوشته بخونم . كتاب خوندنم شده يه راه فرار از توهم . نوشتنم بهش اضافه شده . شايد از اول سال حدوداً هشتاد نودتا شب نوشته يا شرح خواب دارم .
احساس مي كنم مخم از تو پوسيده . رو آوردم به گيم دستي كه البته قراره پازل هم بهش اضافه بشه . شايد براي اونكه به چيزي فكر نكنم ولي اين به هيچ چيز فكر نكردن از همه چيز عذاب آورتره ، چون داري به خود هيچ چي فكر مي كني و اين رسماً مخو سوراخ مي كنه .
مي بينم آدما از افتادن به جون همديگه لذت مي برن . از اينكه شكست همديگر رو ببينن خوشحال ميشن . با موفقيت ديگري مي ميرن و زنده ميشن . حالا تواين كثافت خونه و لجن زار من ِ احمق بايد به چيزها و كسايي فكر كنم و براشون اشك بريزم كه مطمئنم تو ذهنشون حتي به اندازه ي يه سلول پيزوري هم جا ندارم . حالا انگار خودم كي هستم كه بخوام براي اونا يه فكري بكنم . نمي دونم !! شايدم خودم خواستم اين كارو بكنم و اين كار شده سرگرميم و البته با اهميت ترين كارم.
نمي دونم چه طوري ميشه از اين خيالات و توهمات مزخرف كه نه به درد خودم مي خوره نه به درد بقيه خلاص بشم ؟
"ما رو با قطره ي اشكي / ميشه لرزوند و ويرون كرد"
يكي براي مرگ كودكي خودش گريه مي كنه
يكي خوشش مياد كارايي بكنه كه هيچ كس انتظار نداره
يكي دوست داره براي همه ي تصويرهاي قشنگي كه ميبينه شعر بگه
يكي داره تو دوراي باطل فلسفه گيج مي خوره
يكي تو كتابا دنبال خودش مي گرده
و .......
نمي دونم اينا به من چه ربطي داره؟ چرا ذهن من بايد درگير تك تك اونها بشه طوري كه همينا شده دغدغه روزهاي من ؟ مگه من بايد براي اعتقادات و اعمال ديگران حساب پس بدم ؟
شايد همونايي كه شب و روز ذهنم درگيرشونه ، همونا تو دلشون بهم مي خندن و ميگن كه ديوونه شدم و خودشون كلي نصيحتم مي كنن و پزشك بهم معرفي مي كنن !
تو اين بيداد ِ پهناور / تو اين شبراه ِ سرتاسر
نه يه دست و نه يه آغوش / نه يه سنگ و نه يه سنگر
دوست دارم برم يه جاي خيلي دور . يه جايي كه شايد يا از خودم فرار كنم يا اينكه خودمو پيدا كنم . ولي نمي دونم چرا حوصله ي اين كار رو هم ندارم ؟
چند تا حلقه گم شده ....
نظرات ()زن مدرن ايرانی ( نوشته ای از رضا قاسمي)
تاريخچه ي اختراع زن ِ مدرن ِ ايراني بي شباهت به تاريخچه ي اختراع اتومبيل نيست.با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوايش عوض شده بود.( يعني اسبهايش را برداشته به جاي آن موتور گذاشته بودند) و بعد كم كم شكلش متناسب ِ اين محتوا شده بود. و زن مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد كه به دنبال محتواي مناسبي افتاده بود ، كار بيخ پيدا كرده بود. ( اختراع زن سنتي هم ، كه بعدها به همين شيوه صورت گرفت ، كارش بيخ كمتري پيدا نكرد). اين طور بود كه هر كس ، به تناسب امكانات و ذائقه ي شخصي ، از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن ِ مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنه ي تغيراتش ، گاه از چادر بود تا ميني ژوپ . مي خواست در همه ي تصميمها شريك باشد اما همه ي مسئوليتها را از مردش مي خواست.مي خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه هاي زنانه به ميدان مي آمد.ميني ژوپ مي پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما اگر كسي به او چيزي مي گفت ، از بي چشم و رويي مردم شكايت مي كرد.طالب شركت ِ پاياپاي مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي داد ضعيف و بي شخصيت قلمداد مي كرد.خواستار ِ اظهار نظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي كرد. از زندگي زناشويي اش ناراضي بود اما نه شهامت جدا شدن داشت ، نه خيانت. به برابري ِ جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت اما ، وقتي كار به جدايي مي كشيد، به جوانيش كه بي خود و بي جهت پاي ديگري حرام شده بود تاسف مي خورد.
نظرات ()فرازهايی از همنوايی شبانه ی اركستر چوبها (رضا قاسمي)
v وقتي براي كسي زمان متوقف شده باشد ، در هيچ كجاي ذهنش ديگر جايي ،هر چند كوچك ، نه براي من نه براي هيچ كس ديگر وجود ندارد.هر چه هست رشته هايي ست از خاكستر پريشاني كه ميان عصبهاي كاسه سر شاخه دوانده و زمان را در چنبره خود مدفون كرده است .
v مرد بياباني تنها ثروتش سايه ي اوست.مي نشيند، با او مي نشيند.مي ايستد ، با او مي ايستد.صبح كه مي شود عظمت او را امتداد مي دهد تا مغرب جهان .عصر كه مي شود غروب او را امتداد مي دهد تا مشرق جهان .چه كسي اين همه وفادار است؟ اين چنين رفيقي را تيغ آفتاب كه به فرق سر بكوبد رهاش ميكني بسوزد؟ ميبيني هي مچاله مي شود در خود .مي بيني به پات مي افتد.راه مي دهي كه از زير ناخن پاها نشت كند در تو.
v تو حق داري برنارد كه "خود ويرانگر" بناميم، اما من حق ندارم به كسي بگويم كه اگر دائم با خود مي جنگم ، كه اگر هماره بر خلاف مصلحت خويش عمل مي كنم ، از آن روست كه من خودم نيستم .كه اين لگدها كه دائم به بخت خويش مي زنم لگدهايي است كه دارم به سايه ام مي زنم .سايه اي كه مرا بيرون كرده و سالهاست غاصبانه به جاي من نشسته است.
v هيچ چيز برايم تازگي نداشت و چنان به بي تفاوتي رسيده بودم كه اگر در مجلسي كسي با حرارت تمام مي گفت : "آلت تناسلي زن چيزي است مربع شكل "، هيچ واكنشي نشان نمي دادم .چه اهميتي داشت؟ اشتباه مي كند؟ خب بكند . تازه چرا بايد اشتباه او را من گوشزد كنم ؟ كه به او و ديگران نشان بدهم كه بيشتر مي فهمم ؟ خب اين چه چيزي را عوض مي كرد؟ مورد توجه واقع مي شدم؟ توجه ديگران به چه درد من مي خورد وقتي حتي در طول مكالمه اي كوتاه ده ها بار "وقفه هاي زماني " به سراغم مي آمد.
v باز بي آنكه بخواهم كارم را رها كرده و غرقه مه سنگين و ساكن "وقفه هاي زماني " –بي آنكه بدانم كي،چگونه و چطور – دست به كار چيز ديگري شده ام.مثل سيگاري كه بيشتر وقتها روشن مي كنم بي آنكه بدانم كي كشيده ام و كشيده ام بي آنكه بدانم كي خاموش كرده ام.
v يك آن حس كردم دچار جنون شده ام .مگر مرز ميان جنون و هوشياري براي شخص مجنون مرز مشخصي است؟ همه آنهايي كه تعادل روانيشان بهم خورده است پاي در مسيري مي نهند كه انتهايش را جنون مي نامند. اما اين انتها كجاست؟ بي شك بعضيها پس از اندكي پيشروي در اين مسير متوقف مي شوند و اگر شرايط مناسبي باشد ، كم كم راه رفته را بر مي گردند .اما اين انتها ، اين مرز ميان هوشياري و جنون ، كه تا از آن برنگذشته ايم پيدا نيست ، اگر پيموده شد آيا به آن واقف خواهيم بود؟ طبعا" براي ديگران مسئله روشن است. اما براي خودمان چطور؟
v مثل كسي كه ميان اثاث هاي گرد گرفته ي يك انباري متروك به دنبال چيز مجهولي بگردد بي وقفه ميان خاطرات گنگ و فراموش شده ام به دنبال پاسخي مي گشتم كه سوالش هنوز براي خودم روشن نبود.
v و من براي اولين بار متوجه شدم كه اين ديوارها براي كسي كه بخاهد كنجكاوي كند چقدر نازكند.كه در تمام اين مدت ما در برابر هم برهنه بوده ايم و گمان مي كرديم در حريم اتاقهايمان دور از چشم اغياريم.حال كسي را داشتم كه ناگهان دريابد آنچه را چارديواري امني مي پنداشته صحنه تماشا خانه است و آنچه را ديوار ساتري تصور مي كرده شيشه است با ديد يك سويه ، كه در آن طرفش هم جمعي به تماشا نشسته اند.
v من براي درك حقيقت به خيال خودم بيشتر اعتماد مي كنم تا به آنچه كه در واقع رخ مي دهد.شما بهتر مي دانيد كه رفتار و گفتار آدمها چيزي نيست جز پوششي براي پنهان كردن آنچه كه در خيالشان مي گذرد.
v يك بار مرد بزرگي كه گويي به يك نظر درد مرا دريافته بود به من گفت : "سعي كن چيزي را دوست بداري فرقي هم نمي كند چه چيز .خدا،زن ،موسيقي،حتي مشروب يا ترياك.ولي چيزي را دوست بدار". از اين ميان سعي كرده بودم كسي را دوست بدارم.اما اين نظريه يك عيب اساسي داشت : آن چيز دوست داشتني ، چون به لنگر هستي مبدل ميشد ، بايد مثل هر كمال مطلوبي عاري از عيب مي بود.و من چنين كسي را نمي يافتم . وقتي هم به زني برمي خوردم كه گمان مي كردم اين همان كمال مطلوب است ، محض اطمينان ،از همان ابتدا،در وجودش به دنبال عيب مي گشتم و هميشه هم پيدا مي كردم.اين بود كه دچار نوميدي مي شدم و ...
v هيچ صيادي ،به وقت شكار ،حضور خود را اعلام نمي كند .آن قدر به مرگهاي متوالي در فواصل منظم دم و بازدم تن مي دهد تا قرباني در ذره ذره هواي اطرافش بوي نيستيِِِ او را استشمام كند .خوب كه رگهاش از لذتِ آسودگي كرخت شد وقت فرود آوردن ضربه است.
v "كتاب پريشان خاطري" اثر "فرناندو پسوا" را برداشتم : "من در خود شخصيتهاي مختلفي آفريده ام.من اين شخصيتها را بي وقفه مي آفرينم.همه روياي من ،به محض گذشتن از خاطرم ، بي هيچ كم و كاست به وسيله كسِ ديگري ،كه همان رويا را مي بيند ،صورت واقعيت به خود مي گيرد .به وسيله ي او نه من .من براي آفريدن خودم ،خود را ويران كرده ام.
v به او غبطه مي خوردم.من نگران قضاوت ديگران بودم و او خودش را از بند قضاوت آزاد كرده بود .من با تصويري زندگي مي كردم كه مي خواستم ديگران از من ببينند و او بي تصوير زندگي مي كرد.
v به خانه كه مي آمدم، در به سختي باز مي شد .هواي فشردۂ اندوه كه به مرور متراكم شده بود ،به محض ورود ،مرا هم در خود مچاله مي كرد .و لحظه اي بعد ،در اين خانه كه گويي حيات تنها در شكل افقي مي توانست ادامه يابد ،من هم نعشي بوده افتاده در اتاقي ديگر.
v مي گويند فراموشي دفاع طبيعي بدن است در برابر رنج.مي گويند دردي كه نوزاد ،هنگام عبور از آن دريچه تنگ ،متحمل مي شود چنان شديد است كه كودك ترجيح مي دهد رنج ِ زاده شدن را براي هميشه از ياد ببرد.
v هيچ شكنجه اي براي يك لحظه تحمل ناپذير نيست.اگر فقط اقتدار لحظه مي بود و بس،اگر "همين حالا " بود،اگر فقط "همين حالا" چه رازها كه در دل خاك مدفون نمي شد.اگر فقط "همين حالا " بود و نه بعد ،هيچ كس جلاد ديگري نبود .
v اين "گذشته " است كه شب مي خزد زير شمدت.پشت مي كني مي بيني روبروي توست.سر در بالش فرو مي كني مي بيني ميان ِ بالش ِ توست .مثل سايه است و از آن بدتر.سايه ، نور كه نباشد ، ديگر نيست.اما "گذشته " در خموشي و ظلمت با توست.و من كه نمي توانم نبودن خود را رقم بزنم ،و من كه چهار ميخ ِ اقتدار ِ سوزان ِگذشته ام ،حق ندارم براي ماتيلد دل بسوزانم. و من كه ريشه هايم در باد مي لرزد به اين زن حق مي دهم به ياد نياورد كه در آن روز ِ مه گرفته باراني آوريل 1943 ، وقتي شوهر اولش را همراه عده ديگري جدا مي كردند ببرند، شوهر برگشته باشد بگويد : "ماتيلد باد كه مي آيد پنجره را ببند.من سردم خواهد شد" .و زن كه صورت خيسش را با دست پوشانده ،همين كه سر بالا كند ،ببيند تكه اي گوشت زنده روي برف بالا و پايين مي پرد .
v باد مثل دريايي وحشي موج برمي داشت و هر بار ،پيچيده در صداي افتادن و صداي شكستن ،به در و ديوار سر مي كوبيد .فكر كردم باد پيجره اتاقم را با خود مي برد و لبه بيرون زده شيشه پنجره ، اندكي دورتر گردن عابر نگون بختي را قطع مي كند.شيشه خون آلود روي آسفالت هزار تكه مي شود و سر بريده عابر تا جلوي در مغازه نانوايي قل مي خورد.
v سيد به بي ارزشي كلمات پي برده بود .به همين دليل بي دريغ خرجشان مي كرد.او به يك چيز ديگر هم پي برده بود : فلاكت روحي و نياز بيمار گونه ي آدمها به شنيدن حرفهاي خوشايند و تمجيدهاي بي ماخذ.
v به نقل از كتاب "شيطان و ديگري" اثر رزا سيگما : در وجود هر كس كودكي است كه تا پايان عمر با او مي زيد.كافي است چين و چروكي را كه زمان ،براي گم كردن ِ رد ،در چهره ي اشخاص به جا مي نهد كنار بزنيم تا آن كودك خود را نشان بدهد.اين يگانه راهي است كه مرعوب كسي ،هر چند بزرگتر از خود ،نشويم.يا اگر مايليد ،اين تنها راه مرعوب كردن ِ ديگري است.در يك كلام اين يعني مغناطيس وجود ! و سيد زير آن اضافه كرده بود : چين و چروكهاي صورت افشاگرند.بايد به جستجوي وسيله اي بود كه چهره را به ماسك بدل كند ... و خط بعد شتابزده اضافه كرده بود : ليزانكسيا ! ليزانكسيا !
v درست است كه بازيهاي دائمش مرا به شدت رنج مي داد، اما كرم از خود درخت بود.من بيش از هر چيز، از بلاهت رنج مي بردم.و با آنكه مي دانستم هوش موهبتي است شيطاني ، هميشه اين مردمان هوشمند بودند كه مرا مسحور ِ خود مي كردند.و سيد هوشي استثنايي داشت.وقتي با كسي آشنايش مي كردم ، به شكلي كاملا" نامحسوس ، مي كوشيد همه اطلاعات مرا درباره ي او بيرون بكشد.به مدد ِ اين ترفند او كه همين طوري هم روانشناس ماهري بود ،در نظر مخاطبش گاه تا حد آدمي آگاه به اسرار ِ درون بالا مي رفت.
v به بد جايي زده بود.درگيري من با سايه ام آنقدر به درازا كشيده بود كه ، وقتي هم سرانجام از شرش خلاص شدمبه نفس ِ ديگري معتاد شده و خود ِ درگيري، علت ِ وجودي و معناي زندگيم شده بود .بخصوص كه حالا روي تنم سري را حمل مي كردم كه بيگانگي اش با من هيچ كمتر نبود از بيگانگي سايه ام با من .
نظرات ()نقدی بر رمان همنوايی شبانه ی اركستر چوبها
بعد از خوندن نوشته هايي از قبيل پرتگاه ، چتر و گربه و ديوار باريك و يكي دو تا مقاله از رضا قاسمي تشويق شدم تا همنوايي شبانه اركستر چوبها رو بخونم.ابتدا فصل اول كتابو از سايت مولف ( دوات ) download كردم و با خوندن اون تصميم به خريد كتاب گرفتم. واقعا" منو به وجد آورد و مشتاقانه تصميم گرفتم نقد و نوشته اي در موردش بنويسم. ميشه گفت داستان در سه بخش كلي روايت ميشه: روايتي از زندگي روزمره ي شخصيتهاي ساكن طبقه ششم و اخلاقيات و خصوصيات رواني هر يك ، گذشته و اتفاقاتي كه هر يك از اشخاص در خارج از چارچوب زندگي در طبقه ششم داشته و دارند ، و بخش ديگر بخشي كه راوي يا نويسنده خود را در معرض پرسش و پاسخ و نقد قرار مي دهد و چنين نشان مي دهد كه با يك چاقو به قتل رسيده و حالا در منظر نكير و منكر يا از نظر من خواننده ي متن محاكمه و مواخذه ميشود و او به بيان توضيحات فلسفي خود در اين باره مي پردازد.
داستان مربوط به شخصيتهاي ساكن طبقه ي ششم يك آپارتمان در فرانسه مي باشد كه متعلق به يك پيرمرد 89 ساله ي آرمان خواه فرانسوي به نام اريك فرانسوا اشميت است كه همه ي عمرش را براي ساختن يك جهان عادل مبارزه كرده و حالا كه به ناكامي رسيده سعي ميكند آن دنياي آرماني را در آپارتمان خود ايجاد كند . او به همراه همسرش ماتيلد كه دچار فراموشي شده و سگي به نام گابيك در واحد خود زندگي مي كند.
"گابيك ، سگ آنها بارها مرده ولي زن صاحبخانه هر دفعه با آوردن سگ ديگري او را گابيك صدا ميكند ".
راوي داستان خود يكي از مستاجرهاي ساكن طبقه ي ششم يا همان كشتي بي لنگر است . او كه زماني هنرپيشه ي تئاتر بوده و مدتي هم خوانندگي ميكرده اكنون بيشتر به كشف و تحليل شخصيت و افكار و نحوه زندگي انسانهاي دور و بر خود مي پردازد.راوي يك شخصيت رويا پرداز و موهوم دارد كه به گفته ي خود داراي سه بيماري "وقفه هاي زماني " و "خود ويرانگري " و "بيماري آينه " (وقتي جلوي آينه مي ايستد نمي تواند خود را ببيند ولي تمام اشياء بيجان را در آينه مي بيند ) است. "هر بار كه مي ايستم مقابل آينه ، فقط سطح نقره اي محوي را مي بينم كه تا ابديت تهي است" . بعضي از پراكندگيها از لحاظ زماني كه در متن مشاهده ميشود به فراموشكاري يا وقفه هاي زماني راوي مربوط است . او دچار بي حسي رواني و جسمي است و به نقل از خود او هيچ چيز برايش شكوهي ندارد و به هر چه نظر مي كند در همان نگاه اول چشمش به معايبش مي افتد.
در داستان به غير از خود راوي به شخصيتهاي ديگري همچون سيد ، رعنا ، پروفت ، بنديكت ، كلانتر و ديگران پرداخته مي شود. رعنا زني است كه مدتي هم اتاقي راوي مي باشد و راوي براي او سه شخصيت قائل است : "شخصيت اول زني بود زيبا ،باهوش ،سر زنده و خوش مشرب و من عاشق همين شخصيتش بودم.شخصيت دوم پسري بود لوس و ننر و شخصيت سوم دختري فوق العاده شكننده كه بر اثر مراقبتهاي عاشقانه ي مردي موقتا" اعتماد به نفس پيدا كرده بود اما از ترس آنكه مبادا دوباره به زمين بخورد به محض احساس كمترين حمله به صورت مخاطبش پنجه مي كشيد."
البته راوي بيان مي كند كه "اگر او سه شخصيت داشت تعداد شخصيتهاي من بينهايت بود . من سايه اي بودم كه نمي توانست قائم به ذات باشد ، پس دائم به شخصيت كسي قائم ميشدم .دامنه ي انتخاب هم بينهايت بود" .
سيد شخصي است كه تا حدودي شبيه به خود راوي است و نويسنده سعي كرده او را به يك كليشه تبديل كند . او شخصي بسيار پيچيده است كه شبها تا صبح بيدار است و او هم مانند راوي يكي از ناخداهاي شب است.زنش جدا از او زندگي مي كند . راوي شبها با او شطرنج بازي مي كند . سيد داراي روابط عمومي بسيار قوي است و چنين مي نماياند كه در اولين نگاه و برخورد با طرف مقابل مي تواند تا كنه وجودي او را بشناسد و نشانه هاي آن را به رخش بكشد تا طرف مقابل او را يك تكيه گاه و مراد براي خود قرار دهد و او بتواند بر آن شخص تسلط داشته باشد.در واقع اين اخلاقيات تا حدودي مربوط به خود راوي هم هست. راوي كم كم تا پايان داستان با مكاشفه و مرور اتفاقات چهره ي جديد تري از سيد را به نمايش مي گذارد .
شخصيتهاي ساكن طبقه ي ششم اكثرا" مهاجر و يا تبعيدي هستند و مي توان گفت اكثرا" شكست را در زندگي تجربه كرده اند.البته من خودم فكر مي كنم شخصيتها خيلي اغراق شده هستن و نمي دونم نويسنده چرا سعي كرده اكثر آنها رو كليشه اي نشون بده . چون وقتي خواننده در صدد درك اشخاص بر مياد تا حدي آن فضا برايش ناملموسه.البته بايد بگم ريتم داستان آنقدر روان هست و داستان انسجام دارد كه خواننده را در خود مي گيرد و فضا را به او تحميل مي كند و همان هيجانها و التهابهايي كه نويسنده مد نظر دارد به خواننده منتقل ميشود و خواننده كاملا" تحت تاثير و تسليم روند روايي داستان است.
در پايان خواندن اين رمان رو به تمام دوستان توصيه ميكنم
اسفند ۸۴
نظرات ()
در ایستگاه
ایستاده ام
در خانه سرد و بی روحم
در شهر خاکستری بی جانم
.............
ایستاده ام
در رهگذار دود
در ازدحام سرد خاکسترها
با این وجود پوشالی
سوار بر مه
.................
ایستاده ام
یک چند در سکوت زمستان
یک چند در فریاد بهار
سالهاست در انتظار یک مقصد
.........................
در کمین حرکت و ماشین
در این صف بلند زمان
همه با من
کنار من
خمیازه می کشند
........................
شاید که فرشته ای
از آسمان بزیر بیاید
مرا به مقصدی برساند
افسوس!!!؟؟؟
نظرات ()داریم می رسیم به لحظه سال تحویل ،زمانی که ازش بدم میاد یا بهتر بگم ازش می ترسم.دنبال حرف تازه ای می گردم. مگه حرف تازه ای هم مونده؟ دیگه حرف تازه ای نمونده مثل یه ساعت زنگ زده که دیگه زنگ نمی زنه آخه قبلا زنگاشو زده. حالا هم اگه حرفی هنوز تازه ست از تازگیش نیست بلکه از نشنیدنشه. بهار هنوزم تکرار میشه تو گذشت سال. حرف تازه ای نیست رفیق، اگه باور نداری صبر کن تا برسیم به سال بعد.
یه نگاه به ساعت انداختم ، چیزی به اون لحظه ی مسخره نمونده ، به 16 و 3 دقیقه و نمی دونم چند ثانیه . به ذهنم رسید یه هفت سین خیالی تو ذهنم درست کنم :
اولین سین که به ذهنم رسید " سقف " بود، یاد فرهاد افتادم :
تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی ....... حتی مقوایی
بعد " سراب " چون همیشه تو رویا یادت میاد.
" سرنوشت " که حداقل شاید برای من درست رقم زده نشده .
" سردرد " که وقتی سراغم میاد ولم نمی کنه تا اینکه هر چی تو دلم و تو مغزم رفته بریزم بیرون.
" سفر " که الان خیلی برام واجبه.
" سکوت " که به هیچی احتیاج نداره.
داشت یادم می رفت . جای خالیشو احساس کردم . آخرین نخ سیگارمو تو مخم آتیش زدم و هفت سین رویاییم دود شد رفت .
بگذریم !
اینا همش یه جور توهمات مسخره اس . انگار می خوام از یه چیزی فرار کنم . ولی به هر حال یه سال دیگه رفته.نمی دونم فقط " رفته " یا اینکه " از دست رفته " ؟
یه بنده خدایی می گفت سال بعد فقط روی کاغذ " سال بعده " ولی روی زبون می شکنه و میشه
" سال بد " .
یادم میاد سبزه ای که مامان روی سفره ی هفت سین گذاشت به روز سوم نکشیده بهار رو پشت سر گذاشت. این سبزه ها همیشه گره می خورن و هیچ وقت باز نمی شن.هر گره ای که می زدم یه آرزو بود و اگه گره های باز نشده تا امسال رو نوشته بودم امروز یه کتاب از آرزوهای بر باد رفته ( که البته شاید همشون هم یکی بودن ) داشتم.امسال که با پیام و هادی سیزده در به در رفته بودیم تو باغای جهانشهر فکر کردم یه سبزه گره بزنم ولی دیدم این کارو نکنم سنگینتره . سال روی سال و گره رو گره ، عاقبت یه گره ی کور درست کرده که دیگه حتی به دست خودم هم باز نمیشه.
ولی یه حس درونی بهم میگه چیز از دست رفتنی وجود نداره. به گذشتم که فکر می کنم می بینم بدون هیچ کدوم از اون سالها زندگیم این جور نبود که الان هست و انگار این زندگی فقط می تونسته این طور باشه که حالا هست نه هیچ جور دیگه. برای اینکه ذهنمو از این هرزه گردی راحت کنم به امسال فکر می کنم ( کاری که سالها پیش کردم و نتیجه نداد ) ، به فرصتها و تجربه ها ، مقصد های تازه ای که پیش رومه ، به جاهایی فکر می کنم که تا حالا نرفتم ، کارایی که تا حالا نکردم ، به کتابایی که فرصت نکردم بخونمشون ، فیلمها و ..........
یه نفس عمیق لازمه!
نظرات ()آن چیزی که امروز به اسم شانس معروف است همیشه از من رمیده است
درد من این است که نمی دانم آسمان را قبول کنم یا زمین را،ملکوت کدام یک را؟ آنها هر کدام برایم جاذبه خاصی دارند.من مثل خرده آهنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ ميخورم و گاهی فکر می کنم که خدا دیگر شورش را دراورده است.بازیچه ای بیش نیستم و او هم بیش از حد مرا بازی می دهد....
بچه ها پشت سرم به جست و خیز و بازی مشغول بودند و من باز هم از آنها کناره گرفته بودم،چیزی بود که مثل همیشه مرا بسوی انزوا و تنهایی می کشاند.ناگهان مادرم از قفا صدایم زد و در همین وقت بود که غنچه ای در انگشتانم له شد،دستم از تیغ خار آتش گرفت و من فریاد زدم "می سوزد" و برای اولین بار بود که خودم را در کشاکش کابوسی عجیب احساس کردم:همه چیز زرد شد و پرده ای نگاهم را کدر کردو مثل اینکه کمی از زمین بلند شدم،سرم گیج رفت و گرمای کشنده ای در سراسر بدنم لول خورد.همه این چیزها چند ثانیه بیشتر طول نکشید،باز بر زمین قرار گرفتم و هر چیز بسرعت رنگ حقیقی خود را بازیافت.
ساعت ده صبح بیدار می شوم و تا ظهر همچنان در بستر می مانم.باید رویاها و کابوسهای شب پیش را نشخوار کنم.
· مثل اینکه انتظار دارم بعدازظهر مثل دیوی از راه برسد.آنگاه دلهره ها آغاز می شود،دلم می گیرد،اضطراب به هیجانم می آورد،اشک چشمم را می سوزاند بی آنکه فرو ریزد،می خواهم فریاد بزنم و فرار کنم،به کسی و به جایی پناه ببرم،ام چه کسی پناهم می دهد؟ نه دوستی دارم و خویشاوندی و بناچاردر خود فرو می روم و بر اعصاب کوفته ام فشار می آورم و در دلم می گریم.خاموش و بی حرکت ساعتها و ساعتها به در و پنجره خیره می شوم و اندک اندک چیزی در خیالم شکل می گیرد:قطره هایی غلیظ و کشدار به آهستگی درون شیشه ای فرو می غلتد.آنها را می شمارم و می شمارم.
دیگر حوصله ام از همه چیز سر رفته است،چه فایده ای دارد که بنشینم و گذشته های سیاهم را به روی کاغذ بیاورم؟این حالت بی حوصلگی و بی تفاوتی ناگهان به من دست داده است- حالت بی اعتنایی نسبت به همه کس و همه چیز-
....و اما این زمین بیگناه نیست و مادر گناهکاران است و گاهواره همه آتشها و گلوله ها و خونها و شلاقها است و من او را نمی بخشم زیرا ریشه های من از خاک سیاه او غذا می گیرند و از چشمه های زهرالود او آب می نوشندو سرانجام در بستر او خواهند پوسید و من شکایت زمین را به آسمانها و به ملکوتها خواهم برد و آن کس که مرا در رویا بوسید و تاج نور بر سرم گذاشت چنین گفت که از این پس باید دل بر آسمان ببندی و او بی شکل و بی صورت بود و تنها دستهای گرمی داشت که بوی مادرم را می داد و او ناگهان بر من ظاهر شد و گرمایی در تمام تنم دوید و دیو درونم را دیدم که می گریزد و آنگاه پاک و طاهر شدم .....
اکنون من میان زمین و آسمان معلق مانده ام،تنها هستم و به جایی و کسی تعلق ندارم و این به جای آنکه برایم فخر و غرور بیاورد رنجم می دهد.ممکن است حالا افکارم خیلی عالی باشد،آدم واقع بینی باشم که همه چیزهای باطل و پوچ را احساس کرده است و ممکن است کسی باشم غیر از میلیونها نفر مردم عادی که مثل حیوانها می خورند و می نوشند و جماع می کنند و می میرند.
اما از این پس ...من یکی از میلیونها خواهم بود و در طبقه ای جا خواهم گرفت و دیگر آسوده خواهم شد! مثل همانها ....
به آسمان طبقه خود ایمان می آورم و با ریشخند و آسودگی به نداهای همیشگی درونم گوش می دهم.آن نداها که از ابتذال و یکسانی بر حذرم داشته اند...راستی آیا چه خواهند گفت؟ اینکه تسلسم شده ام و پا بر فهم خود گذاشته ام؟ بگذار بگویند. دیگر به خودم زحمت نمی دهم که با زبان و عملم جوابشان را بدهم. طبقه من ،اجتماع من،و همان دریای بزرگ و یکرنگ ،لابد از عضو خودشان و از قطره کوچک گمنام و بی نام و نشان خود دفاع خواهند کرد.
نظرات ()
در تنهايي خود را رفته رفته كم ارزش تر ارزيابي مي كنيم زيرا دير يا زود احساس مطرود بودن مي كنيم.ممكن است در مقام آن براييم كه اين احساس مطرود بودن را توجيه كنيم.ممكن است بگوييم كه ما دنيا را ترك كرده ايم در حالي كه اگر بعد از مدتي نگاهي ممتد و صادقانه به اعماق وجود خويش بيفكنيم درمي يابيم كه اين جهان خارج است كه ما را طرد كرده است.اين دريافت باعث افزايش احساس خصومت در ما مي گردد و ممكن است اين فكر در ما بوجود آيد كه "هر كس بايد به فكر خودش باشد" يا "قانون زندگي بايد قانون جنگل باشد".كه اين افكار نتيجه طبيعيش آن است كه بيش از پيش ما را منزوي كند.اين امر بطور تقريبا اجتناب ناپذيري منجر به افسردگي همراه با تلخ كامي،سرخوردگي،پوچي و اعتقاد به سرنوشت محتوم مي گردد.
ما همينطور هويت خود را از دست مي دهيم.ما به اندازه اي سريع بعضي از نقشها را به خود مي گيريم يا از آن نقشها خارج مي شويم كه غالبا در مي مانيم كه براستي ما كه هستيم.وازآنجايي كه نقشهايي كه به خود مي گيريم غالبا ساختگي است تا ذاتي از اين رو مشكل است بستگيها را گسترش دهيم.
ما نبايد زمينه هاي عدم توافق و سوء تفاهم را در نظر خود بزرگ كنيم و منتظر كسي بمانيم كه با او سپري كردن وقت برايمان دلچسب است.اين به دنبال هماي سعادت گشتن است.با اتخاذ اين روش خود را از لذت همنشيني و هم صحبتي با مردم باز مي داريم.اگر ما از مقابله با موقعيتهاي جديد روي بر نتابيم،اگر سعي كنيم كارها را به نحو ديگري انجام دهيم در آن صورت با انواع و اقسام مردم ديدار و برخورد خواهيم داشت.
ما مي بايد ياد بگيريم خود را دوست داشته باشيم و بپذيريم تا بتوانيم واقعيتي را به مردم عرضه كنيم.و الا ما به دنبال مردم هستيم تا حلال مشكلات ما باشند و حشر و نشر با آنان براي ما دشوار خواهد بود.ما هرگز پي نمي بريم كه آنان چرا ما را درك نمي كنند در حالي كه ريشه مشكل ان است كه ارتباط برقرار شده نه بر مبناي دوستي بلكه بر مبناي حل مشكلات است.
نظرات ()اولين يادداشت :
میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آنکس که غریب نیست شاید که دوست نباشد. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما.آنها با ما گرد یک میز می نشینند،چای می خورند،می گویند و می خندند."شما" را به "تو" و "تو" را به هیچ بدل می کنند.آنها می خواهند که تلقین کننده های صمیمیت باشند.
می نشینند تا بنای تو فرو بریزد.می نشینند تا روز اندوه بزرگ.آنگاه فرا رسنده نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند،حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد،و سوگند می خورند که در راه مهر،مرگ،چون نوشیدن یک فنجان چای سرد،کم رنج است.تو را نگین می کنند در میان حلقه ی گذشت هایشان.
جامه هایشان را می فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت.زمانی فداکاریها و اندرزهایشان چون زورقی افسانه یی،ضربه های تند طوفان را تحمل می کند - آن طوفان که تو را در بر گرفته است - بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه ها را در آن احساس می کنی می چرخند و فریاد می زنند : من! من! من!
باید ایشان را در آن لحظه دردناک بازشناسی.باید که وجودت در میان توده مواج و جوشان سپاس،معدوم شود.باید که در گلدان کوچک دیدگان تو باغ بی پایان "هرگز از یاد نخواهم برد" بروید.آنگاه دستی تو را از فنا باز خواهد خرید،دستی که فریاد می کشد : من! من! من!
و نگاهی که تکرار می کند : من!
بار ديگر شهری که دوست می داشتم ( نادر ابراهيمی )
نظرات ()