دو راهه ي من و من ديگر

" روزهای کودکی ،هر گاه که مادرم از دستم عصبانی می شد و دعوایم می کرد،حس می کردم که دیگر هیچ فریادرس و پشتیبانی در این دنیا برایم نمانده پس با گریه به گوشه ی اتاق و کنار رختخوابها می رفتم و در آنجا کِز می کردم و از آنجایی که این تحصّن هیچ نتیجه ی مثبتی در بر نداشت، در نهایت سعی می کردم با تمام انرژیهای از دست رفته ی خود نفَسم را در سینه حبس کنم و با این تلاش کودکانه خود و یک دنیا را از وجود خود خلاص کنم اما این دل که راضی نمی شد ... دوباره به نفس نفس زدن می افتادم و به خود می گفتم که هنوز برای این کار کوچکم ... "

هوای رفتن

 

چه ساده می روند

و در سایه ی سیاه مرگ رنگ می بازند

لبهای بسته و صورت سردی

که تا دیروز حرفهای ساده ی بودن را فریاد می کردند

 

و تنها یادگاری که گذارده اند

 

تکه سنگی ست با همان حرفهای تکراری ِ رفتن

و قطره های اشکی که صیقل می دهد

روح سنگی ِ مرگ را

در امتداد ضجّه های بی پناه و فریادهای بی صدا

 

و چه آسان به خواب می روند

سنگهای ساکت و سردی

که تا دیروز ناگفته ها را بر پیکر شکسته ی خود حک می کردند

و اکنون در نهایت سکوت فریاد می کنند :

"حرفی از خود به یادگار بگذار و بگذر ..."

 

نفس در سینه هاشان حبس می شود

و آتش زندگی در میان انگشتان سرد مرگ خاموش می گردد

و بر زمین می افتد خاطره ای

که یادگار روزهای گرم زندگی بود

و باز هم حرفها در دلم می خشکد

و شعر دیگری ناتمام می ماند

تا گذر خاطره ای دیگر

و باز هم به خواب می رود

اندیشه ی وهمناک و بی پروای مرگ

در میان تلاش و هیاهوی عقربه ها

عقربه هایی که ...

حرکت را همچنان برایم توجیه پذیر می کنند !

یکشنبه 18/09/86

بدون ویرایش تقدیم به آنهایی که دوشتشان داشتم، آنهایی که رفتند ... و خاطراتشان همچنان در دلم زنده است!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٦ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

نمي دانم تا به كِي همچنان در جستجوي پاره هايي گمشده از خاطراتي دور، اين ذهن ِ خسته، تك تكِ سلولهاي فرسوده اش را مي كاود و نگاههاي بُق كرده به ديوار همچنان دورترين سلول ِ ناديده ي آن را مي پايد.

نمي دانم از كجا بايد شروع كنم؟ شايد براي نوشتن آن همه خاطرات كه با سرعت نور از جلوي چشمانم رد مي شوند احتياج به ساعتها و دقيقه هاي زيادي باشد و يك ذهن آسوده و بي دغدغه تا بتواند جزئي از آن همه اتفاقات تلخ و شيرين و آن روزهاي بياد ماندني را روي كاغذ پياده كند كه هم از توان اين ذهن خسته و پرسه گردِ من خارج است و هم شايد طعم خوش آن لحظات و آن احساسات كودكانه و ناب از بين برود.

راستش خودم هم نمي دانم ! شايد بايستي تمام آن دنيا و آن لحظات تلخ و شيرين را تنها براي خود و در زير خروارها خاك در سلولهاي نيمه عمر و زوار در رفته ي مغزم باقي بگذارم. اما نمي دانم چرا احساس كردم بايد از آنها چيزي بنويسم. گوشه اي از تصاوير، لحظات و حتي انسانهايي كه ديگر نيستند و در خاطره هايم جا دارند و شايد هم فراموش شده اند. انگار كه بُغضي ست كه تهِ گلويم مانده و نمي گذارد فرياد بكشم.

تمام اين كلمات تنها منتظر جرقه اي براي گر گرفتن است و آتش زدن ذهني مملو از خاكستر. و شايد رفتن عزيزي ديگر، كوچكترين بهانه ايست براي يادآوري آن روزها و جاري شدن سِيلي از خاطرات خوب و بد.

از او شروع مي كنم. از نامي كه برايم تجلي رنج و غم و البته قداست و مهرباني و گرمي ست. نامي كه برايم يادآور روزهاي رويايي ِ كودكي ست و تنها نامي كه در بياد ماندني ترين ِ آن لحظات هم حضور دارد و گوشه اي از آن را مال خود كرده است.

" بي بي"

با اسم زيبايش به دنيايي پرتاب مي شوم كه شايد رويايي ترين لحظاتِ زندگيم را در خود جاي داده است و لحظه به لحظه ي آنها دوباره خود را از اعماق ِ مردابِ ذهنم به بالا مي كشند و در آن جان مي گيرند. بي آنكه بخواهم و بتوانم آنها را روي كاغذ سپيدم بياورم بي اختيار قلم در دستم مي خشكد و تنها مي توانم به نقطه اي تاريك از سلولهاي مُرده ي ديوار خيره شوم تا پاره اي از بهترين لحظاتِ نه چندان دور، اما شايد فراموش شده ي زندگيم را باز هم پيش روي خود ببينم. آري! چندين بار سعي كرده ام  از او چيزي بنويسم اما هر بار بيش از پيش در مردابِ خاطرات و در گوشه اي دور افتاده و فراموش شده از زندگي فرو مي رفتم و گرد و غبار زمان از آن خاطرات زدوده مي شد و هر بار تصاوير جديد و سنگيني ِ همه ي آن لحظات در سرم سنگين تر مي شد. تهِ خودكار را مي جويدم و بي آنكه بخواهم از نوشتن مي ماندم.

با اسم زيبايش يك شهر و يك خانه ي رويايي كه ديگر برايم دور و غريبند دوباره معني مي يابند و مردماني كه دوستشان داشتم و اكنون ديگر ديدارشان برايم سخت است. خانه اي كه با او قطعه اي از بهشت بود و با پاي گذاشتن به آن انگار كه ديگر در اين دنيا نبودم و زمان و مكان برايم واژه هايي كاملا" غريب بود. بودن در آن خانه برايم تداعي ِ معناي زندگي بود و البته زندگي در آنجا رنگ و بو و طعم ديگري هم داشت.

چگونه مي توان آن فرشته را از ياد برد. آن صورت رنج كشيده ي لاغر با گونه هاي فرو رفته، موهاي سپيد بافته شده، آن دستان نحيف و لاغر با پوست به استخوان رسيده و رگهاي ور آمده بر روي آن، انگشتر طلا و عقيق قرمز رنگ آن كه روي انگشتهاي استخواني خودنمايي مي كرد. لباسها و روسري هاي مشكي كه تنها در هنگام نماز با چارقد سفيد پوشيده مي شد.

چگونه مي توان لحظات نابِ با او بودن در آن خانه ي گرم و آن حضور گرم را از ياد برد. آن خانه را با تمامِ آن آدمها و وسايل و انرژيهاي آن. هنوز هم مي توانم وسط اتاق بالا بايستم و انرژي و گرما و بوي خاص ِ آن را از ميان لحظات و خاطرات غبار گرفته و فراموش شده ي كودكيم حس كنم. هنوز هم مي توانم فرو رفتن پاهايم را در موكت پوسيده ي اتاق حس كنم. سيگارهاي زر و شيراز و موتور گازي دايي كه ديگر خاك گرفته، رختخوابهاي روي هم چيده شده، كمد هاي استخواني رنگ و خرت و پرتهايي كه داخل كمدها و زير آنها بود. پرده هاي از آفتاب پوسيده و پاره شده ي پنجره ها كه با ميخ و سوزن سنجاق به ديوار نگهداشته شده بودند و آنجا را همچنان بكر حفظ كرده بود. اولين بار نشستن بر لبه ي يك پنجره را در همان اتاق تجربه كردم. ديوارهاي خاك گرفته با رنگ مات و خسته ي آن كه ردّ قلم مو بر روي آنها مانده بود.

دستم را روي ديوار مي كشم. تمام برآمدگيها و فرو رفتگيهاي حاصل از اثرات قلم مو را بر روي آن مي توانم حس كنم. بوي خاك و بوي خاطرات مرده را مي توان حس كرد. خودم را روي رختخوابها پرت مي كنم و بر روي آنها دراز مي كشم. داغي آنها را مي توانم حس مي كنم .مهتابي بالاي رختخوابها را كاملا" خاك گرفته و كوتاهي سقف اتاق هنوز هم نظرم را جلب مي كند.

مي توانم پرده ها را كنار بزنم و ساختمان خانه ي روبرويي را با آن ديوار بالاي خانه كه طرحهاي اسليمي مُشبك و زيبايي دارد ببينم. كوچه را با همان بچه هايي كه پا برهنه در آن بازي مي كردند ببينم.

چگونه مي توان خاطرات خوش ِ تعطيلات عيد را در آن خانه فراموش كرد. لباسها و كفشهاي نو را كه قبل از رفتن به آنجا هر شب كنارشان مي خوابيدم و از بوي دلنشينشان لذت مي بردم. پولهايي را كه از چند ماه قبل جمع مي كردم و هر شب آنها را مي شمردم و برايشان برنامه مي ريختم. نقشه هاي زيادي را كه براي اذيت كردن دختر خاله ها در سر مي پروراندم و آنها را روي كاغذ مي نوشتم تا با آرش و پويا اجرايشان كنيم. قلابهاي ماهيگيري كه براي گرفتن ماهيهاي زبان بسته لحظه شماري مي كردند. پيك هاي شادي كه خالي مي رفتند و خالي هم بر مي گشتند.

چگونه مي توان شبِ آخر با او بودن را فراموش كرد. گريه هاي بابا هنگامي كه در گوشش اذان مي خواند و او مانند يك كودك به خواب مي رفت. شايد خوابي ابدي... كپسول اكسيژني كه برايش نفس مي كشيد و قل قل مي كرد به ياد آن روزهايي كه در گوشه اي از خانه اش براي خود قليان مي كشيد. اما او ديگر در ميان ما نبود...

آن شب را كه تا صبح در كنارش بيدار مانديم و از خاطراتي كه با او داشتيم مي گفتيم. خاله در حالي كه خنده تلخي بر لب داشت دستان بي جانش را گرفته بود و برايش حرف مي زد ... اما او ديگر به خوابِ خوش رفته بود و ديگر به هيچ چيز نمي انديشيد...

از خاطرات با او و آن خانه اگر بخواهم بگويم شايد به اندازه ي يك "كليدر" بتوان نوشت. از بازيها ، دعواها ، اذيت كردن و تعقيب دختر خاله ها، تمرينهاي ماهيگيري (گرفتن دمپايي ها با نخ و سوزن از پنجره اتاق بالا)، يه قل دو قل ، يخ خوردنها ، قصه هاي عجيب و غريب جن و ... ، دزديدن پرتقالها از باغ خاله ، خريدها و گشت و گذارها ، غذا خوردنها ، عروسي ها و عزاها ، عشقها و دردها و هزاران خاطره كه شايد بهتر است همه ي آنها را در دل نگهدارم. پس ديگر ادامه نمي دهم و يا بهتر است بگويم نمي توانم ...

تنها مي توان گفت كه آن روزها زندگي برايمان تنها تفريح و شادي و عشق و حال بود و به قول "فرهاد" ، " آن روزها، وقتي كه من بچه بودم غم بود اما ... كم بود! " .

افسوس كه ديگر از آن خنده هاي لاقيد كودكانه چيزي جز اثراتي نامحسوس بر گوشه ي لبهايي خشك از قصه هاي نگفته و چند قطره اشك از چشمان ِ  بق كرده و خيس نمانده است. و افسوس كه ديگر از آن خانه چيزي جز همين خاطرات نمانده است. خانه اي كه ديگر از آن ِ ما نيست و ديگر برايم يك خاطره ي شيرين و شايد هم تلخ است ...

بگذريم. راستي "بي بي"! امشب، شب تولد من است و من باز هم غمگينم اين شب و شبها را! باز هم دلم گرفته و افسوس كه باران نمي بارد. باران نمي بارد و مرغ عشقهايم هم چند روز پيش مُردند و ديگر نمي توانم شب تولدم را كنارشان در زير درخت انار باغچه مان سحر كنم.

آري! باز هم دلگيرم ...

آبان ماه ۸۶

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

تنها ...

باز هم تنهاي تنها

گمشده در ظلمات بيكران تن

با خود از هيچ زمزمه مي كنم

خاموش ...

باز هم ملول و خسته و خاموش

با لبهاي بسته ي بيقرار

ناگفته هاي هميشه را در خود فرياد مي كنم

دلتنگ ...

باز هم آرام و دلتنگ

از بلنداي پيله ي سنگ اندود

به دورترين سياهچاله هاي عدم پرواز مي كنم

باز هم ...

از بسته ترين دريچه هاي خيال

 به دنبال آنچه ندانم چيست و چه بايد باشد

باز هم گمشده خويش را جستجو مي كنم

تیرماه ۸۶

نوشته شده در یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

همچنان پيش خواهم رفت ...

در دل بيراهه اي به ناكجاي سرنوشت

تا هر كجاي نقطه ي آرام و فراموشي

خطهاي پاره پاره ي سپيد

از پيش ِ چشمانم مي دوند

خط بلندي به بيكران ِ روياهاي سرد

و من در انتظار رسيدن

پاره پاره هاي ذهن فرتوت را

در گذار از كوره راه ِ زندگي خواهم پيمود ...

بهار 86

نوشته شده در جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

احساس مي كنم ديگر اين اتاق آنقدر برايم سرد و ملال آور است كه حتي اگر با تمام انرژيهاي دنياي كوچكم به آن وارد شوم ،در همان آستانه ي درگاه همه از وجودم تخليه مي گردند و هر آنچه كه اين پيكر پوشالي را پا بر جا نگهداشته از هم مي گُسَلد. انگار تمام وجودم ترَك بر مي دارد و هر تكّه اي از آن به گوشه اي مي افتد.

 ديگر اين خلوت پاك هم به تبَع ِ تمام چيزهايي كه رنگ و بويي از تكرار گرفته اند ،برايم شكل و حرف تازه اي ندارد. نگاههايم همان نگاههاي پيشين ، مردمكها به گونه اي عبث به دنبال تصويري تازه و نقطه اي جديد روي ديوارها مي گردند. صداها همان صداهاي تكراري است و در آخر سكوت و سايه هاي غمگين. به روي ديوار سهراب هنوز دست به سينه ايستاده و با نگاهي به زمين ،شايد به گره خوردن احساس و گياه مي انديشد. فروغ ، خنده ي تلخي به لب دارد و سيگاري در ميان انگشتان دست. كوچه ي مهتاب زده ي مشيري همچنان بي عابر است و بورخس روي صندليش نشسته و از ميان چشمهاي بسته به دنيا مي نگرد.

 خسته از هيچ فعاليت بدني روي تخت مي افتم و چشمانم را مي بندم. صداي نفسهاي آرامِ خود را مي شنوم. نفسهايي كه خيال ايستادن ندارند و همچنان مي آيند و مي روند تا تمام تكرارها را برايم توجيه كنند. در امتداد اين دور باطل ،گرفتار پرسه گرديهاي شبانه ي ذهن ِ پريش ِ خود مي شوم و در دنياي توهّمات و در ميان افكار بريده بريده و تصويرهاي خود خواسته از گذشته و آينده دست و پا مي زنم. شايد بتوانم دنياي خود را در ميان اين موهومات پيدا كنم و آرامش و لذّت سرابگونه ي خود را تنها در ميان آنان جستجو كنم.

مي خواهم چيزي بنويسم. حرفها و كلماتي را كه بر روي اين ذهن خسته سنگيني مي كنند و با اين تلاش مذبوحانه شايد بتوانم خود را از شرّشان خلاص كنم. چيزهايي كه همچون وزنه هاي سنگيني به پاهايم بسته شده و حركت را برايم سخت و بي دليل مي گرداند. هر آنچه كه بايد بيان گردد را درون ذهن ِ سرگردان خود مرور مي كنم. چراغ را خاموش مي كنم. در تاريكي راحت تر مي توانم چشمانم را باز كنم. قلم به همراه دستم روي كاغذ مي لغزد و سياهه ي طويل ذهنم را بر روي آن مي نگارد. صداي خِرخِر قلم را روي كاغذ مي شنوم در حالي كه خود در ميان توهّمات و افكار پريشان ِ اين ذهن بي ثبات و پرسه گرد غوطه ورم. حرفها در تاريكي و سايه ي سياه دستم گُم مي شوند و خود نمي دانم قلم بر پيشاني اين كاغذ سفيد چه مي نويسد. كاغذ را كمي بالا مي آورم تا در ميان شعاعهاي ضعيف نور كه از شيشه به داخل مي آيند بتوانم حاصل اين خودكاويها و دغدغه هاي شبانه را ببينم.

نمي دانم هنوز در دل روياها و افكار خود سير مي كنم يا در واقعيت به سر مي برم. چشمانم را چند بار باز و بسته مي كنم در حالي كه نور چراغ آزارم مي دهد. با هر بار نگاه بر كاغذ بيشتر مطمئن مي شوم كه هيچ نقطه ي سياهي بر اين كاغذ سفيد نيست. كمي مي ترسم. نمي دانم همه ي آن تصاوير را در روياهايم ديده ام و يا شايد خود نيز توهّمي بيش نيستم. ديگر نمي خواهم به چيزي فكر كنم و يا حتي چيزي را به ياد آرم. كاش مي توانستم همه ي اين افكار پريشان را از ذهن خود دور بريزم و شيريني ِ لحظه اي آرام را تجربه كنم. چراغ را خاموش مي كنم. خسته بر روي تخت مي افتم در حالي كه صداي نفسهاي بي امان ِ خود را مي شنوم. چشمانم را مي بندم به اين اميد كه بتوانم به خواب بروم ...

ارديبهشت ماه 86

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

بعد از اينكه چند ساعتي با خانواده در بياباني در بيرون شهر، نحسي سيزده را به در كرديم به خانه برگشتيم و من تصميم گرفتم طبق روال چند سال گذشته حوالي غروب به بوستان مورد علاقه ام بروم و كمي با خود خلوت كنم. اكنون دوباره وارد جايي شده ام كه چند سالي است گره هاي هر ساله زندگيم را در آنجا بر تن سبزه هاي تازه روييده بر پيكر تازه جان گرفته ي زمين مي زنم. خودم هم نمي دانم چرا اين كار را مي كنم. جالب است كه اين گره ها را به دست خود مي زنيم و از زمين و زمان و طبيعت و ماوراء براي باز شدن اين گره ها مدد مي خواهيم. در حالي كه گره مي زنيم آرزو مي كنيم كه اين گره برايمان باز شود.

آسمان كمي تاريك شده و باران درست همانطور كه دوست دارم، با طمانينه خاصي مي بارد و آرامش جادويي خود را به فضا و وجود من تزريق مي كند. (گويا در دورانهاي كهن روز سيزدهم سال نو، روز ويژه طلب باران بهاري براي كشتزارهاي نو دميده بوده است كه البته امسال بارش باران از چند روز پيش، خود محقق شده است). كم كم از هياهوي مردم كاسته شده و آنها ديگر به فكر بستن بار و بنديل خود هستند. چترم را مي بندم و آرام آرام در مسير دوّار پارك قدم مي زنم.

چند دختر و پسر جوان مشغول بازي وسطي هستند. با ديدن آنها به يكباره خاطراتي از سالهاي دور در ذهنم تداعي شد. روزهاي خوش كودكي در ميان پسرخاله ها و دخترخاله ها ... دخترك زيبارويي كه در وسط ايستاده، همچنان با حركات موزون و رقص ماتريكسي و زيباي خود جمع را به وجد آورده و در ميان جيغها و تشويقهاي ساير دختران به اين طرف و آن طرف مي دود و پسران سرخوش كه ديگر دوست ندارند او را از بازي خارج كنند و شيريني شهوت آلود اين بازي را از دست دهند، توپ را طوري رها مي كنند كه رقص دلنشين اندام دخترك و خنده هاي شيرين او لطمه اي نبيند.

سراسر پارك مملو است از بقاياي خوشگذراني هاي مردم در اين روز كه به نام طبيعت هم نامگذاري شده و البته وداع خوبي با طبيعت است. خانواده اي در زير سرپناهي كه به كمك چهار عدد چوب بلند كه در چمن ها فرو كرده بودند و چادر ماشين كه روي آن كشيده بودند، مشغول خوردن آخرين آجيل هاي بجا مانده از شب عيد و ديد و بازديدهاي دوستان و آشنايان هستند و با آهنگ شيش  و هشتي كه از ظبط ماشين پخش مي شود حركاتي به بالا تنه ي خود مي دهند و از با هم بودن خود لذت مي برند.

در زير نور چراغهاي پارك همه جا برق مي زند و طراوت و زيبايي خاصي را به فضا بخشيده است. همچنان ادامه مي دهم. در حالي كه راه مي روم خودم هم نمي دانم به چه چيزهايي دارم فكر مي كنم. وقتي قدم مي زنم درست نمي توانم فكرم را متمركز كنم و فقط چيزهايي را كه مي بينم تجزيه و تحليل مي كنم كه البته اين خود راه خوبي براي فرار از توهمات و تخيلات بيجا و مسخره است.

در گوشه اي دو مرد در پناه چتر خود كه آن را روي سرشان گذاشته اند و به مدد كمي سيگاري  و از اين جور مخدرها در حال سير در افلاك ناديده و ملكوت خود هستند و از هيچ چيز و هيچ جا خبر ندارند و فارغ از سيزده، زمان و مكان را به در كرده اند. سبزه هاي بيچاره كه تا چند روز پيش روي سفره هاي رنگارنگ و پر بار و بركت هفت سين خانه ها خودنمايي مي كرد، الان هر كدام در گوشه اي از پارك افتاده اند و مردم از رويشان رد مي شوند و احساس نرمي خوبي را زير پاي خود حس مي كنند. (البته گمان مي كنم در قديم رسم بر اين بوده است كه در روز سيزده، سبزه هاي تازه دميده نوروزي را به آب روان جويبارها مي سپردند و الان شايد كمي اين رسم تغيير كرده و امروزي تر شده است ). آشغالهاي زر ورقي پفك و كرانچي و چيپس و ... هم جلوه زيبايي در كنار سبزه هاي له شده و پا خورده به پارك داده است. مردم هم خسته از جشنهاي هسته اي و نوروز و سيزده به در ،طبيعت را با يادگاريهاي زيادي كه بر آن جا گذاشته اند ترك مي كنند و به خانه هاي خود كه از خطر ويراني در روز سيزده رهايي يافته اند بر مي گردند.

پسري كه با كاپشن خلباني سوار موتورش است طبق معمول هر روزش از بعد از ظهر در پارك گشت مي زند. ديگر چهره اش برايم آشناست. اين جوانمرد، ساقي پارك است كه با لطف خود جوانان غيور اين خطّه را مورد عنايت قرار مي دهد و در حالي كه پليس نيز از وجود مباركش بي اطلاع نيست همچنان به امور خيريه خود مشغول است.

شب شده است و تقريبا" يك ساعتي است كه من در پارك مي چرخم. هنوز پاهايم اين تن خسته را به دنبال خود مي كشند و نمي دانم اين دور باطل تا كي ادامه خواهد يافت. پاهايم هم ديگر خسته شده اند اما چون حوصله فكر كردن و منطق بافتن و ... را ندارم مجبورم راه بروم. جوّ پارك تا حدي عوض شده است و حالتي رمانتيك به خود گرفته است. تنها چند زوج جوان در پارك مانده اند كه در زير بارش باران در كنار هم قدم مي زنند و خاطرات تعطيلات خود را مرور مي كنند و البته حساب و كتاب خرجها و ...

با خود فکر می کنم بعد از این تعطیلات امشب وقت آن رسيده كه مردم ديگر اين صورتكهاي به ظاهر شاد را دوباره دور بريزند و ماسك هاي خوش بيني و لودگي را از چهره ها بردارند و خود را براي مواجهه با واقعيات در آوردگاهي به نام زندگي آماده كنند تا فردا در بازي واقعي زندگي بازنده نباشند. از فردا باز هم بايد گرگ شد تا خورده نشد. پس باز روز از نو و روزي از نو ...

سكوتي آرامش بخش اطرافم را در بر گرفته و اكنون ديگر مي توانم با خيال راحت گوشه اي بنشينم و ذهنم را آزاد كنم. قطره هاي باران به صورتم مي نشينند و زشتيها را از روي آن پاك مي كنند. چشمانم را مي بندم و خود را از درون مي بينم. روي چمن هاي نم خورده دراز مي كشم و مي گذارم قطره هاي باران در تمامي وجودم فرو روند و مرا پاك كنند.

فروردين ۸۶

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

اين روزها

اينگونه ام ، ببين:

دستم ،چه كند پيش مي رود ، انگار :

هر شعر باكره اي را سروده ام 

....

پايم چه خسته مي كشدم ، گويي

كت بسته از خَم هر راه رفته ام

                                    تا زير هر كجا

حتي شنوده ام

هر بار شيون تير خلاص را 

....

اي دوست

اين روزها

با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم

آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر-

                                    وقت خيانت است 

....

انبوه غم حريم و حرمت خود را

از دست داده است

ديريست هيچ كار ندارم

                           مانند يك وزير

وقتي كه هيچ كار نداري

تو هيچ كاره اي

من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم

گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي 

....

اين روزها

اينگونه ام :

فرهاد واره اي كه تيشه خود را-

                                      گم كرده است 

....

آغاز انهدام چنين است

اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

ياران

وقتي صداي حادثه خوابيد

بر سنگ گور من بنويسيد :

-يك جنگجو كه نجنگيد

                           اما ...، شكست خورد

"نصرت رحماني"

نوشته شده در جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

به نور زرد رنگ و كم سوي شمع عادت كرده ام. فضا را برآيم رنگ و بويي ديگر مي بخشد. شب از نيمه گذشته است و تنها نقطه روشن خانه ،همين اتاق دوازده متري است كه اكثر شبها تا دير وقت روشن است. روي تخت نشسته ام. روبرويم سايه بلندي روي ديوار قد علم كرده. تكه سياهي كه از زير پاهايم برآمده و در پايين ِ ديوار شكسته شده و بعد روي سطح آن قد كشيده است. ترشّحاتي چركين از اندوهي لِرد بسته بر پيكر بيمار من كه از كف پاهايم بر چهره ناپاك زمين تراوش مي شود. اين همزاد سياه ،همنشين ِ شبهاي تنهايي من است. مثل كودكي كه به تازگي بازي با نور را ياد گرفته ،دست و پاهايم را تكان مي دهم و سعي مي كنم اين تكه سياه را از خود دور كنم.

بيرون انگار باد مي آيد. شعله شمع هر دم به سمتي مي رود و تمام سايه ها را با خود جابجا مي كند. در اين نور تمام چيزها سايه پيدا كرده اند. همه دو تا هستند. تمام اشياء چهره سياهشان را از نور دزديده اند و فقط قسمت كوچكي از سياهي شان از گوشه دور از نور بيرون زده است. هر شب اين سايه سياه روبروي من است و مانند نكير و منكر به جانم مي افتد. تمام حركات مرا زير نظر دارد و تمام افكارم را مي خواند. مي خواهم روي تخت دراز بكشم ،اما قبل از من سياهي خود را روي تخت مي اندازد و آنجا را پُر مي كند.

 سرم درد مي كند. كسي انگار با پُتك به پشت سرم مي كوبد. انگار مايعي در آن به گردش درآمده و درد را با خود به همه جاي آن مي كشاند. چيزي را زير خودم احساس نمي كنم. شايد در خلاء افتاده ام و در آن دست و پا مي زنم. اندوه زودرس به سراغم آمده و اضطرابهايم پيشاپيش آغاز شده اند. آنها مترصد كمترين مجال ِ ممكن اند تا تمام وجودم را در بر گيرند.

چه مرگم است. خودم هم نمي توانم درد خود را بفهمم. هيچ بهانه اي براي غمگين بودن ندارم ،اما چيزي مثل زالو به تنم چسبيده و دست از سرم بر نمي دارد. دستانم مي لرزند و آرام نمي شوند. اين ناخوشي مبهم از كجا سرچشمه گرفته. نمي دانم تاوان كدام كار نكرده را پس مي دهم.

به گونه اي جنون آسا تمام سردي ِ خود را به چيزهايي كه در اتاق هستند ،به در و ديوار و هر آنچه كه در اتاق مي بينم تسرّي داده ام. غصه هايم را نشخوار مي كنم ،اما نمي توانم آنها را بيرون بريزم. چيزي مانند جنيني كه سعي مي كند خود را از درون رحِم بيرون بياورد به كاسه سرم لگد مي زند. جنيني كه مادرش ذهن ِروسپي ِ هر جا افتاده ايست كه در هر زمان ،با هر اتفاق و تصوير دهشتناكي همخوابگي دارد. كودك ناقص الخلقه اي كه هيچ شباهتي به هيچ چيزي ندارد. كاش مي دانستم چيست تا به نام بخوانمش.

بايد از سايه و هر آنچه كه آن را توجيه مي كند بگريزم. شمع را خاموش مي كنم و در رختخواب دراز مي كشم. براي آنكه دچار روياها و كابوسهاي بيداري خود نگردم ،صداها را دنبال مي كنم.

هر لحظه از جايي از خانه صدايي به گوش مي رسد. مثل هر شب انگار كسي در خانه به اين طرف و آن طرف مي رود و به چيزهايي دست مي كشد. از پشت بام صداهايي مي آيد. باد است كه همچون دزدي سياهپوش خود را از كانال كولر به داخل آورده و سرماي اتاق را دو چندان كرده است. تنها گوشهايم كار مي كنند و تمام بدنم از حركت باز ايستاده است.

بايد به چيزي فكر كنم. به امروز ... ديروز و شايد فردا. جريان سيال ذهن مرا با خود خواهد برد. به فكرهايم جهت مي دهم تا شايد در خواب هم آنها را ببينم. چشمانم را مي بندم و در سياهي فرو مي روم ... 

بهمن ۸۵

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

وقتي شوكران ِ فقر را

           جرعه

                   جرعه

                           نوشيدي و نمُردي

آنزمان به تو خواهم گفت : انسان ، مَرد !  

طبق معمول هر روز ، با كمك زن كولي و چوب دستي بلندي كه در دست داشت سر جاي هميشگي يعني چسبيده به سايبان ايستگاه اتوبوس ِچهارراه ، روي مقوايش نشست. احساس درد مي كرد و نفس نفس ميزد. زن چند تا سكه و دو سه تا اسكناس پنجاه توماني و صد توماني روي مقوايش انداخت و رفت. يك سالي بود كه به گدايي افتاده بود. البته كارهايي كه در طي اين چند سال انجام داده بود هم كم از گدايي نداشت، ولي با توجه به اينكه روز به روز درد كمرش بيشتر ميشد ديگر از انجام آن كارها ناتوان بود. از پارسال كه براي آخرين بار به دكتر رفته بود و دكتر به او گفته بود كه بايد عمل كند و در بيمارستان بخوابد ترجيح ميداد با دردش بسوزد و بسازد و ديگر به فكر طبيب و معالجه هم نباشد.

دي ماه تمام شده بود و هنوز سرما خوردگي اش از اول پاييز خوب نشده بود. سرفه هاي خشكي مي كرد كه نشان از ماندن بيماري در تنش بود. يك دستش را به حالت دعا بالا گرفته بود و دهانش نيمه باز بود و انگار كه ناله مي كرد. لبهايش تكان مي خوردند ولي صدايي به گوش نمي رسيد. دندانهايش كاملا" زرد و لبهاي نازكش چروكيده و بي رنگ بود. با نگاه ملتمسانه اي به صورت مردم نگاه ميكرد و با زبان بي زباني احساس ترحّم و دلسوزي را در آنان زنده مي كرد. باد سردي مي وزيد و گوشهايش كاملا" سرخ شده بودند. كلاه كاموايي سياهي بر سر داشت كه لبه آن را تا بالاي گوشهايش ورز داده بود و قسمتي از موهاي سپيد سرش را پوشانده بود. چين و چروكهاي روي پيشاني اش كاملا" به چشم مي آمد و در ابتداي ابروها دو فرورفتگي ديده مي شد.

زن كولي كمي آن طرف تر بساط خود را پهن كرد. جوراب و لباس زير زنانه مي فروخت. موها و چشمان سياهي داشت و بيني پهني كه روي صورت گرد و درشتش خودنمايي مي كرد. دامن سياه چين داري بر تن داشت و چادري كه دو طرف آنرا در پايين سينه ها و بالاي شكم گره زده بود. مشتري زيادي نداشت و بيشتر حواسش به پيرمرد جمع بود. در گوشه اي از حياط خانه شان در نا كجا آبادِ بيرون ِشهر به او جا داده بودند و برايش اتاقكي ساخته بودند. خانه اش يك اتاق سه در سه بدون پنجره بود كه ديوارهايش را از داخل با گل و خشت پوشانده بودند و دربِ آن ، پلاستيك بلندي بود كه از روي سقف به پايين كشيده شده بود و با چند آجر سفالي از بالا و پايين نگه داشته مي شد. در عوض كرايه جا و پول خورد و خوراك نيمي از درآمد روزانه اش را بر مي داشتند. البته غذايش هم از يك كاسه برنج و كمي هم ماست و نان بيات شده تجملي تر نبود. زنك اغلب اوقات ته مانده غذايشان را به او ميداد و كلي منّت سرش مي گذاشت كه از غذاي بچه هايش مي زند و به او مي دهد. از وقتي كه زن مجبورش كرده بود كه نقش يك پيرمردِ لال را بازي كند و از بس كه حرف نزده بود، انگار صحبت كردن را از ياد برده بود و ديگر نمي توانست جواب غُرولُند هايش را بدهد. شايد هم برايش عادي شده بود و ديگر حوصله سر و كله زدن با آن عفريته را نداشت و گوشش بدهكار حرفهاي او نبود.

شب كه به خانه برگشته بودند اتاقش كاملا" سرد بود و با سرماي بيرون اختلاف چنداني نداشت. زمستان بود و سرما از كنار پلاستيك خود را به داخل اتاق مي رساند و با سكوت غمبار اتاق در هم تنيده مي شد و فضاي بي روح آنرا بيش از پيش تلخ و ملال آور كرده بود. ديوارها كاملا" سرد شده بودند و نمي توانست به آنها تكيه دهد. همچون سنگي ترك خورده بر مزار سكوت ِ جاودان ِ فريادهايي خاموش در گوشه اي از اتاق نشسته بود و پتو را تماما" روي خود كشيده بود. از شدت سرما به خود مي لرزيد و هذيان مي گفت. تنها منبع گرمايي اتاقش همان لامپي بود كه از سقف اتاق با يك سيم و سرپيچ آويزان بود و البته در مقايسه با سرماي اتاق ديگر يك منبع گرمايي به حساب نمي آمد. در تاريكي فضاي زير پتو خودش را جمع كرده بود ، در حالي كه تمام استخوانهايش درد مي كرد و درد كمرش هم در اين شرايط بيش از پيش آزارش مي داد. چند دقيقه اي بي تحرك زير پتو آرام گرفت تا كمي بدنش گرم شود. شدت سرما كمتر شده بود و بهتر مي توانست فكرش را متمركز كند. دوباره همان افكار كهنه و هميشگي به سراغش مي آمدند و آزارش مي دادند. افكاري كه اگر چه ديگر تازگي چنداني برايش نداشتند اما مانند غُدد چركيني كه هر از گاهي دهان باز مي كنند بر ذهن ِ بيمارش هجوم مي آوردند و او را بيش از پبش در مرداب اندوهبار خاطر خود فرو مي بردند. ديگر هيچ كس و كاري نداشت و حتي چيزي كه به آن دل ببندد. خود را سرزنش مي كرد و به حال خود اشك مي ريخت.

درست يادش نمي آمد چند وقت پيش بود كه دخترش او را از خانه اش بيرون انداخته بود. يك سال ... دو سال .... هر چه سعي مي كرد نمي توانست حواسش را جمع كند و درست به خاطر بياورد. خيلي چيزها را از ياد برده بود و ديگر ذهن پير و فرتوتش توانايي كند و كاو و حلاجي مسائل را نداشت. مشاعرش را تا حدي از دست داده بود و زمان درستِ خيلي از اتفاقات گذشته را بياد نمي آورد.

 در آن زمان در قبرستان كنار امامزاده كار مي كرد و بر سر قبرهاي مردگان حاضر مي شد و برايشان به اصطلاح فاتحه و قرآن مي خواند. بازماندگان هم براي مغفرت عزيز از دست رفته خود نمي گذاشتند دست خالي از آنجا برود. شبهاي جمعه درآمد خوبي داشت و تا دير وقت مشغول بود. چند نفر هم به او اطمينان كرده بودند و پول خوبي از آنها گرفته بود تا براي امواتشان نماز بخواند. براي آنكه به دخترش كمكي كرده باشد و خود را سربار خانه اش احساس نكند ، همه پولها را به شوهرش داده بود. دختر را زماني كه نوجوان بود از سر ناچاري به عقد مرد درآورده بود. ديگر خرج خودش را هم به زور مي توانست در بياورد ،چه رسد به حال دختر كه هر چه سنّش بيشتر مي شد خرجش هم بالاتر مي رفت. دختر شوهرش را دوست نداشت و از اول ازدواج با هم دعوا و مرافعه داشتند. شوهرش يك وانت داشت و با آن بار جابجا مي كرد. ديگر شبها هم اكثرا" به خانه نمي رفت و معلوم نبود تا صبح را در كجا سر مي كند. دختر از پدر هم دل خوشي نداشت و به او اجازه داده بود فقط شبها را در خانه شان بخوابد.

بعد از آنكه دختر او را از خانه اش بيرون انداخته بود ، مدتي را در پاركها مي خوابيد و روزها در سر چهارراهها شيشه ماشينها را تميز مي كرد و بخور و نميري در مي آورد تا اينكه سر چهارراه يك ماشين به او زده بود و فرار كرده بود. در حاليكه بيهوش در كنار جوب افتاده بود و مردم با اشتياق فراوان و البته با ترحّم و اندك دلسوزي اين منظره زيبا را تماشا مي كردند ، زن كولي به دادش رسيده بود. اكنون هم با اينكه براي او كار مي كرد و اكثر درآمدش را به او مي داد و نامهربانيهاي زيادي از او و اطرافيانش ديده بود، ولي باز هم خود را مديون او مي دانست و هيچ ياريگري را غير از او براي خود متصور نبود.

كمرش درد مي كرد و ديگر نمي توانست بنشيند. بالش را روي زمين انداخت و در حالي كه در خود جمع شده بود روي زمين دراز كشيد. بالش كاملا" سرد شده بود و نمي توانست سرش را روي آن بگذارد. ناچار كمي از پتو را روي آن كشيد و خود را جمع تر كرد تا پتو تمام بدنش را بپوشاند. با جابجا شدنش دوباره سردش شده بود و به خود مي لرزيد. سرما در پوست و استخوانش رسوخ كرده بود و احساس مي كرد تمام بدنش دارد از هم مي پاشد. در حالي كه بخود مي لرزيد ، خود را در قبال زندگيش و آينده نه چندان روشن فرزندش سرزنش مي كرد. نمي دانست بعد از مردنش چه بلايي سر جسدش خواهند آورد. آن را در رودخانه مي اندازند، در همان حوالي خانه چالش مي كنند يا اينكه او را در قبرستان به خاك مي سپرند و هر شب جمعه برايش فاتحه مي فرستند؟ نمي دانست داد ِ اين بي عدالتي را از كه بخواهد و حقش را از كه باز پس گيرد ؟ ديگر نمي توانست اين سكوت پايان ناپذير و دردآور را تحمل كند. مي خواست فرياد بزند ، فريادي كه همه گوشها را به ستوه آرد و خواب همه خفتگان ِ آسوده دل را آشفته و آشفته تر كند و تاوان سكوتِ غمبارش را از آنان بگيرد. فريادي كه سالهاست به گوش كسي نرسيده و باز هم بايد در قلبي كه مدفن هزاران فرياد ِ خاموش است ،در سكوت جاودان هزاران سخن نگفته و آرزوهاي بر باد رفته آرام مي گرفت. ديگر تنها چشمانش قادر بودند فرياد بكشند و عصاره همه آنها قطره اشكي بود كه در ميان چين و چروكهاي اين صورت ماتمزده خشك و بي روح گم مي شد.

بدنش بي حس شده بود و فكر مي كرد كمي بالاتر از سطح زمين قرار گرفته و از سرماي كف زمين چيزي حس نمي كرد. تصاويري سريع و نامفهوم از گذشته به خاطرش مي رسيد و محو مي شد. به خود آمده بود و ترسيده بود كه در حال احتضار است و قرار است بميرد. با تمام قدرتش سعي مي كرد دست و پايش را تكان دهد و به خود نشان دهد كه هنوز نمرده است. عرق سردي بر پيشانيش نشسته بود و با خود حرف مي زد و نجوا مي كرد. چهره هايي غريب  و ناآشنا در نظرش نقش مي بستند و ناپديد مي گشتند. خيلي از صورتها را نمي شناخت و اين بيشتر عذابش مي داد. ترس سراسر وجودش را در بر گرفته بود. نفس نفس مي زد و ته دلش خالي شده بود. پتو را كنار زد و چند نفس عميق كشيد. نور چراغ چشمانش را آزار مي داد و نمي توانست آنها را باز نگه دارد. دوباره زير پتو رفت و دراز كشيد. انگار كه برق ، چشمانش را زده بود و چراغي در ديدگان ِ بسته اش روشن و خاموش مي شد. هنوز آرام نشده بود و دستها و كف پاهايش كاملا" يخ بود. خستگي شديدي را در تمام بدنش حس مي كرد و كنترلش را بر اعضا و جوارحش از دست داده بود. ديگر مي دانست اين اتاق سه در سه ، مدفن آرزوهاي بيگناه و آخرين ايستگاه بي هدف و بي پناه زندگيش خواهد بود. نفسهايش را همچون دانه هاي تسبيح مي شمرد و رد مي كرد. چشمانش سنگين شده بود و لحظه به لحظه در دل روياهايش فرو مي رفت ...

بهمن 85    

    

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

 دانه اندوه مي كارد     (1)

.................

از وقتي كه پشت شيشه پنجره ها را پلاستيك كشيده بودند تا سرما به داخل خانه نفوذ نكند و يا گرما از درز پنجره ها و شيشه هاي لق شده آنها به بيرون نرود ، ديگر نمي توانست منظره حياط را ببيند.آن شب هم تا وقتي كه دوستش برايش پيام نفرستاده بود ، نمي دانست كه دارد برف مي بارد.

دو سه روزي بود كه هوا بسيار سرد شده بود و آسمان گرفته بود و هر چه زور مي زد نمي باريد.اما اكنون بغض آسمان تركيده بود و به جاي باران ، برف مي باريد. شايد آخرين باري كه در پاييز برف باريده بود سه يا چهار سال قبل بود.با عجله رفت و در را باز كرد و بارش دانه هاي برف را در زير نور تير چراغ برق به تماشا نشست.طاقت نياورد و با عجله لباسها را بر تن كرد و به بيرون شتافت.

برف با اقتدار عجيبي بر زمين مي باريد.بر روي درختان تكيده و خاموش،بر روي برگهاي زرد و نارنجي افتاده در پاي درختان،برف مي باريد بر زمين يخ بسته خيابان.مي باريد و همه جا را سفيد مي كرد.همه در حال فرار به درون قفسهاي گرم و نرم خود بودند.زني با عجله در حال جمع كردن رختهاي خيس و يخ زده از روي ريسمان ايوان خانه اش بود.يك زوج جوان در پناه چتر خود در حال دويدن به سمت تاكسي بودند. مرد بقال شيشه هاي نوشابه و ديگر خرت و پرتها را به داخل مغازه مي برد در حالي كه به مشتري خود نق ميزد كه چرا با كفشهاي گلي خود به داخل مغازه آمده.همه مي دويدند تا سرپناهي براي خود پيدا كنند.چند دقيقه بعد كسي در خيابان مشاهده نمي شد.

همه در خانه هاي گرم خود و از پشت پنجره هاي بخار گرفته،به بارش برف كه ديگر اكنون برايشان زيبا و شاعرانه شده بود مي نگريستند و او تنها در سطح خيابان راه مي رفت.مقصد معيني نداشت و نمي دانست به كجا خواهد رفت.برخلاف جهت بارش برف در حركت بود و دانه هاي برف بر روي شيشه عينكش فرود مي آمدند.از طرفي بخار بازدمش هم بر آنها مي نشست و ديدش را مشكل مي كرد.مجبور بود هر چند ثانيه با انگشتانش آنها را پاك كند.به ناچار عينكش را از روي چشمها درآورد و در جيب كاپشن گذاشت.

هر از چند گاهي به آسمان خيره ميشد و هجوم برف را بر چشمان خود نظاره مي كرد.بارش برف در كنار تابش نور زرد رنگ چراغ تيرهاي برق آنها را بسيار زيباتر جلوه ميداد.سطح زمين تقريبا" سفيد پوش شده بود و او همچنان در بيراهه خود قدم مي نهاد.بعد از اينكه مدتي را در خيابانها و كوچه ها پرسه ميزد،مقصدش را مشخص كرد و به طرف مسيري كه برايش آشنا بود حركت كرد.وقتي اتومبيلي از كنارش رد مي شد ،در ادامه نور چراغهاي خودرو مي توانست وسعت بيشتري از بارش برف را در جلوي خود ببيند و هر چه بيشتر در افسون زيبايي غمبارش فرو مي رفت.در حين راه رفتن افكاري به شكلي گنگ و پاره پاره و نامنظم به ذهنش   مي آمدند و محو مي شدند. حافظه اش بكار افتاده بود و خيلي از تصويرهايي كه در گذر زمان گرد و غبار فراموشي بر آنها نشسته بود دوباره در ذهنش جان مي گرفتند.

راه بود و راه – اين هرجاييِ افتاده – اين همزادِ پايِ آدمِ خاكي

برف بود و برف – اين آشفته پيغام – اين پيغامِ سردِ پيري و پاكي

و سكوتِ ساكتِ آرام

كه غم آور بود و بي فرجام    (2)

..................

كودكي خود را به ياد آورد كه وقتي شبي برف مي باريد،از ته دل آرزو مي كرد آسمان تا صبح ببارد و سپيدي همه جا را فرا گيرد به اين اميد كه تمام مدارس تعطيل شوند.صبح وقتي از خواب بيدار ميشد با اضطراب پشت پنجره مي رفت تا ببيند چقدر برف باريده و راديوي پدر را روشن مي كرد و منتظر مي ماند تا خبري از تعطيلي مدارس بشنود.با تعطيلي مدرسه ،لباسهاي زمستاني و كاپشن قرمز و سرمه اي رنگ خود را مي پوشيد و بند كفشهاي كيكرز را محكم مي كرد و به عنوان اولين فرد از خانواده كه قرار است برفهاي حياط را پارو كنند در آنجا حاضر بود.

پدر و برادر بزرگ حياط را پارو مي كردند و سهم او فقط يك خاك انداز پيزوري بود كه با آن خرده برفهايي را كه در حياط به جا مانده بود در باغچه مي انداخت.همسايه ها نيز همه كمك مي كردند . پارو كردن از پشت بام شروع ميشد و بزرگترها برفهاي پشت بام را در حياط مي انداختند تا برف در آسفالت پشت بام رسوخ نكند و سقف خانه نم نكشد.او اجازه رفتن به پشت بام را نداشت و ديدن آن پوشش سفيد بر روي پشت بام خانه و ديگر خانه هاي كوچه براي او يك آرزو شده بود. پدر برايش از پشت بام قنديلهاي بسته شده بر نورگير را مي آورد كه از قنديلهاي زير ديوار نرده ها خيلي بلندتر بودند.

بعد از پارو كردن برفها ،نوبت مي رسيد به درست كردن آدم برفي.به كمك برادرش در وسط باغچه و با برفهاي كُپه شده در باغچه سعي مي كردند يك آدم برفي بزرگ درست كنند كه حداقل تا چند روزي دوام بياورد. با دكمه و هويج و برگهاي هميشه سبز و ميوه  گرد و نارنجي رنگ شمشادهاي باغچه به آدم برفي اش جان ميداد. بچه هاي همسايه دنبالش آمده بودند و قرار بود با آنها برود تا در كوچه برف بازي كند.دوباره گروهكها و باند بازيها شروع ميشد و شايد آن لحظات بهترين موقع براي انتقام گرفتن از بچه هايي بود كه با آنها خرده حسابهايي داشت و اين يك جنگ واقعي بود .بعد از برف بازي خسته به خانه مي آمد در حالي كه از بس دويده بود گونه هايش رنگ لبو شده بود و دستكشهايش هم تماما" خيس بودند و آب بيني اش تا روي لبها آويزان بود.

در عين حال كه يادآوري آن روزهاي كودكي، يادآوري روزهاي خوش زندگيش بود ولي ديگر دوست نداشت به آن روزها برگردد و حتي ياد آنها او را مي آزرد.ولي اين ذهن بيمار دست بردار نبود و هر لحظه به نقطه اي از گذشته اش سَرَك مي كشيد.

به نزديكيهاي خانه شان رسيده بود و از دور مي توانست چراغ سفيد حياط را ببيند.ماشين اسقاط همسايه بغلي كه دير زماني بود در خيابان به تماشاي فصول نشسته و تا چند وقت ديگر احتمالا" بايد فسيل آن را از خيابان جمع مي كردند ، با برفي كه رويش نشسته بود خيلي زيبا به نظر مي رسيد و ديگر هيچ فرقي با يك ماشين نو نداشت. راهش را كج كرد و بطرف پارك نزديكِ خانه شان حركت كرد.چند سالي بود كه هر از گاهي كه دلش مي گرفت به آنجا مي رفت و يك كاغذ و قلم هم با خودش مي برد و براي خود مطلبي مي نوشت يا چيزي نقاشي مي كرد.

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريدي ... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي   (3)

.......................

چند دقيقه اي بود كه در پارك راه مي رفت و تنها چيزي كه نظرش را به خود جلب كرده بود ،صداي قژقژ دلنشين فرو رفتن كفشهايش در دانه هاي درهم تنيده برف بود.برگشت و به ردّ پاهايش در پشت سر نگاهي انداخت ، به آن مُهرهاي زده شده بر دوشيزگان پاك و سپيد.تا چند دقيقه ديگر برف آنها را خواهد پوشاند و ديگر اثري از آنها نخواهد بود و هيچ كس نخواهد فهميد آن عابر در كجا ناپديد شد. او تنها ميهمان اين بوستان بخواب رفته در اين شب برفيست.به تنه درخت كاجي كه در گوشه پارك همچنان استوار ايستاده بود تكيه زد.كاغذ و قلمش را از جيب كاپشن بيرون آورد و شروع كرد به نوشتن.در حاليكه چند سطري نوشته بود دوباره غرق روياهايش شده و به نقطه اي در ناكجاي ذهن خود خيره مانده بود.هميشه وقت نوشتن روياها به سراغ آدم مي آيند و انسان را به دنياي وهم انگيز خود هدايت مي كنند.در دل افكار و توهمات خود غرق شده بود و نگاهش را به دورترين نقطه آسمان دوخته بود.

دانه هاي ريز برف بر روي كاغذ فرود مي آمدند و آرام آرام در دل آن فرو مي رفتند.چيزي زير لب زمزمه مي كرد ، انگار كه شكايت زمين را به آسمان مي كرد.فريادي در گلويش گير كرده بود و بغض ، راه آن را بسته بود.كبريت را از جيب شلوارش بيرون آورد و سيگارش را روشن كرد.با طُمانينه خاصي سيگار مي كشيد و پكهاي بلندي به آن ميزد و حجم دودي را كه از دهانش خارج مي شد و دانه هاي برف را پس مي زد تماشا مي كرد.سردش شده بود اما اين سرما برايش جذاب بود .انجماد آدمها و اشياء بيشتر برايش مطلوب بود.شايد چون تنها در اين شرايط بود كه احساس مي كرد او هم از جنس ديگران است و كرختي و سستي و عدم تحركش غير عادي نيست.

برف همچنان مي باريد بر سياهه غمبار ذهن مردي كه به خود مي لرزيد و سرما رسوخ   مي كرد در جان خودكاري كه در دستِ او به روي كاغذ مي لغزيد. دستانش از سرما سرخ شده بود و انگشتانش به سختي حركت مي كرد. تنها صدايي كه شنيده مي شد آواز عابري بود كه آن دورترها غمنامه خود را مي خواند و فرياد مي زد ، در حالي كه هر لحظه صدايش ضعيفتر و دورتر مي شد .بر روي برفها در زير درخت دراز كشيد ، انگار كه بر سپيدي زمين حسادت مي كرد. با انگشتانش دانه هاي برف را نوازش مي كرد و بر روي برفها براي خود شكلهاي عجيبي مي كشيد.

شدت باد بيشتر شده بود و لحظه به لحظه هوا سردتر مي شد.دانه هاي برف ريزتر شده بودند و بطور مورب و با نظم خاصي بر زمين مي باريدند.با وجودي كه سرما در تنش رخنه كرده بود اما كمتر سردي هوا را حس مي كرد و غرق در تصاويري گنگ و مبهم از گذشته هاي دور و نزديكش بود.پاهايش سِر شده بودند و قدرت بلند شدن از جايش را نداشت.چشمانش سنگين شده بودند و مي خواست بخوابد.خيال مي كرد در كنار شومينه دراز كشيده و پتو را روي خود انداخته است و دارد روي پايان آخرين داستانش كار مي كند.چشمانش را بست و كاپشنش را روي سر كشيد و آرام آرام به خواب رفت.

آذر 85

......................................................................................

پانوشت :

(1)   پاره اي از شعر "اندوه تنهايي" از مجموعه "ديوار" (فروغ فرخزاد)

(2)   پاره اي از شعر "برف" از مجموعه "آخر شاهنانه" (مهدي اخوان ثالث)

(3)   پاره اي از شعر "اندوه تنهايي" از مجموعه "ديوار" (فروغ فرخزاد)

نوشته شده در پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط مهدی حکمت نظرات () |


Design By : Night Skin